درباره وبلاگ


به نام یگانه ی بی همتا
به نام اوكه آسمانها و زمین را آفرید و به تسخیر آدمی درآورد
به نام اوكه آفتاب مهربانی اش به گستره ی فرمانرایی اش می تابد
به نام اوكه....

به نام "خدای من"



مدیر وبلاگ : هادی شجاعی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خدای من
اینجا ایران است...صدای خدای من




یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو با مادر و پدرش. بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرک قصه ی ما میده.زبانکده محصل
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت پسرک هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن....
اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداشش بیاره.
اصرارهای پسره اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما از پشت در اتاق مواظبش باشن
پسر کوچولو وقتی که با برادرش تنها شد، خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی … به من می گی خدا چه شکلیه؟؟؟؟؟
آخه من کم کم داره یادم میره........! 




نوع مطلب : موضوع آزاد، 
برچسب ها : بازم به اون پسر کوچولو...!،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1389/12/17 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()
چهارشنبه 1389/12/18 11:21
فقط همین:

(بچه كه بودم آسمون آبی بود

حتی شبای ابری مهتابی بود)

مطهره حاجی حسینیواااااااااااااقعن!
سه شنبه 1389/12/17 18:51
فک کنید جدی آدم بچگیش گریه میکنه چون میدونه از کجا جدا میشه ولی وقتی میمیره همه براش گریه میکنن چون نمیدونن کجا میره!!!(عجب چیزی گفتم!!!)
خیلی قشنگ بودش!!
مطهره حاجی حسینیواقعن خودتون گفتین؟؟؟!خیلی درسته
مرسین!
سه شنبه 1389/12/17 16:52
ای جانم چقد ناز بود،گاز داشتناااااااااااا!

بچه بودم غصه وبالم نبود
هیچكی حریف شور و حالم نبود...........
مطهره حاجی حسینیمن كه عسكاشونو نذاشتم!ولی حتمن هوینجوره
خبر نداشتم از دل آدما
چه بی بهونه خنده رو لبم بود...


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic