تبلیغات
خدای من - "آن روزها خدا تنها یك واژه نبود"
 
درباره وبلاگ


به نام یگانه ی بی همتا
به نام اوكه آسمانها و زمین را آفرید و به تسخیر آدمی درآورد
به نام اوكه آفتاب مهربانی اش به گستره ی فرمانرایی اش می تابد
به نام اوكه....

به نام "خدای من"



مدیر وبلاگ : هادی شجاعی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خدای من
اینجا ایران است...صدای خدای من




و چه خوشبخت بودم آن روز كه عروسك كوچكی پناهگاه گریه های من بود،و چه شاد كه به رقص پروانه ها دور گلدان كوچك شمعدانی می خندیدم،و چه آزادانه با پروانه ها هم بازی می شدم،با پرواز پروانه ها می پریدم،اوج می گرفتم و ساده تر به خدا می رسیدم،

                                                           آن روزها خدا تنها یك واژه نبود!

نگاه می كنی!پلی به سوی خاطرات كودكی میان لحظه های عمر تو چه بی صدا و بی رمق شكست خورده می شود و تو بزرگ می شوی...!

كسی دگر برای لحظه های درد تو تبسمی نمی كند و هیچ كس دگر به دست های سرد تو عروسكی هدیه نمی كند و اشك های چشم تو دگر میان لحظه های كودكی به بوسه ای بدل نمی شود و تو بزرگ می شوی...!

حرف های دلنشین و خنده های ریز تو دگر سكوت لحظه های خسته را ترك نمی دهد،صداقت همیشگی كودكی برای تو همیشگی ترین،همیشه هاست!دگر زمان برای تو پر از ترانه نیست!

زمان از دست تو فرار می كند و تو سریع می روی و گاه خسته می شوی و تو بزرگ می شوی ...!

 





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : و ما بزرگ شدیم...چه حقیقت تلخی...،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1390/01/21 :: نویسنده : سپیده غیوری
نظرات ()
جمعه 1390/01/26 18:05
سپیده غیوریمرسی!!!
سه شنبه 1390/01/23 10:34
خیلی قشنگ گفتی خانوم حاج حسینی
سپیده غیوریبگرد
بیشتر بگرد
چیزی نمی یابی
جز چند واژه ی تاریك
مواظب باش
می ترسم رویاهای گرسنه تو را ببرند
و خیلی ساده
قربانی نانی شوی كه پیدا نمی شود!
(اینم یه دل نوشته واسه منظوره مطهره و شما!)
دوشنبه 1390/01/22 12:14
kheiiiiiiiiiiiiili ghashang bud


vali faramush nakonim hamin chizayi k tu matnet neveshtio alan be nabudaneshun hasrat mikhorim......durtarin arezuye bazi az bachehas


una k hamishe dar arezuye kudaki kardan mimunan....
سپیده غیوریمرسیییییییییییییییییی عزیزم!
آره مطهره،خوب گفتی...ولی نوع حسرتم فرق میكرد،شاید نتونستم خوب برسونم منظورم رو

ممنون از كامنت خوبت...
یکشنبه 1390/01/21 17:39
اولا بسیار هورا بود متنتون !!!
دوما :جدا حیف هر روز بی خبر تر از دیروزیم از خود و خدای خود شاید درین بیخودی ها ناخوداگاه خود را فهمیدیم!!!و از خود پلی به خدای خود زدیم!!!(یهو اوم دیدم حیفه نگم:دی!!)
سپیده غیوریممنون،قابلی نداشت!
جمله هاتون قشنگ بود و فلسفی!
پل...آره فك كنم باید همین كار رو كنبم...پل بزنیم به خدا!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر