درباره وبلاگ


به نام یگانه ی بی همتا
به نام اوكه آسمانها و زمین را آفرید و به تسخیر آدمی درآورد
به نام اوكه آفتاب مهربانی اش به گستره ی فرمانرایی اش می تابد
به نام اوكه....

به نام "خدای من"



مدیر وبلاگ : هادی شجاعی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خدای من
اینجا ایران است...صدای خدای من




مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...
 
 
بخشی از کتاب "شیطان و دوشیزه پریم " اثر پائولو کوئیلو




نوع مطلب : موضوع آزاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1390/02/11 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()
شنبه 1396/06/18 02:55
Nice blog here! Also your site loads up very fast!

What host are you using? Can I get your affiliate
link to your host? I wish my website loaded up as fast as
yours lol
یکشنبه 1390/02/18 21:22
منم شنیده بودم ولی بازم جالب بود

مطهره حاجی حسینیمرسی
چهارشنبه 1390/02/14 22:37
ای بابا خانوم حاجی حسینی 3 ماهه آزگاره یه قرآن درمانیم نذاشتین دوستان اتاق فرمان میگن بلکم بیشتر اینم شد شبکه (ببخشید بلاگ)؟؟هی وای من:دی
مطهره حاجی حسینیدیگه نشد دیگه!خودمم به شدت عذاب وجدان دارم(خجالت)
ایشاللا درست میشه...
چهارشنبه 1390/02/14 12:55
تا تو رفتی دیدگان خون فشانی ماند و من
در سکوت بی کسی ها نیمه جانی ماند و من
از همان شامی که دادم پیکرت را دست خاک
لرزه های زانوان ناتوانی ماند و من
ای پرستوی مهاجر از پر خونین تو
بر در کاشانه ام تنها نشانی ماند و من
چاه نخلستان،علی،تکرار شب های سیاه
آه،بی تو نم نم اشک روانی ماند و من
بعد تو در خلوت شب های تار شهر غم
خاطرات تلخ روی ارغوانی ماند و من
سلام دوست عزیز
شهادت استاد شهید مرتضی مطهری را تسلیت می گویم و همچنین"هفته بزرگداشت مقام معلم"را به تمامی معلمان دلسوز تبریک می گویم.
موفقیت شما را در جشنواره وبلاگ نویسی دینی تبریك می گویم. در صورت تمایل نظر خود را در مورد تبادل لینک ذکر کنید.
همواره در پناه خدا تندرست و موفق و پیروز باشید.
به امید صبح ظهور....
"یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه"
مطهره حاجی حسینیممنون......
دوشنبه 1390/02/12 11:32
ما از این داستان نتیجه میگیریم که :
1....آقاهه خلاق نبود مگه دستی کلاهی کفشی چیزی نداش توش واس حیووناش آب ببره ؟؟؟؟؟هااااااان؟
2.پیرو 1آقاهه شیرازی بوده یحتمل
3.پیرو 1و 2آقاهه شام زیادی حله هوله(شایدم هله حوله یا حله حوله شاهدم هله هوله... حالتاش زیاده خب
)خورده بوده داشته کابوس میدیده همه اینارو
با تشکر از نویسنده محترم برنامه.... بیبخشد بلاگ
مطهره حاجی حسینینمیدونم....شایدم داشته اما خب بهداشتی نبوده دیگه!همه که مثه تو نیستن آّب معدنیه بقیرو به آب سرب تبدیل کنن!!!!!!
تازشم این نمیشه که تو همش خودتو به تغافل میزنی؛پس کی میخای آدم شی....هاننننن؟!
باتشکر از وختی که خودم به خودم دادم
دوشنبه 1390/02/12 10:49
مرسی مطی جونم عالی بود
مطهره حاجی حسینیقابلتو نداشت عزیزم(یه دسته گل رز سرخ...اونیو که خودم دوس دارم بهت دادما!)
یکشنبه 1390/02/11 19:03
قبلا شنیده بودم اما خیلی قشنگه میارزه که آدم بارها بخوندش!!!
مطهره حاجی حسینیمرسی
ببخشید دیگه مرور خاطرات شد...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر