تبلیغات
خدای من - از قدیما تا حالا
 
درباره وبلاگ


به نام یگانه ی بی همتا
به نام اوكه آسمانها و زمین را آفرید و به تسخیر آدمی درآورد
به نام اوكه آفتاب مهربانی اش به گستره ی فرمانرایی اش می تابد
به نام اوكه....

به نام "خدای من"



مدیر وبلاگ : هادی شجاعی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خدای من
اینجا ایران است...صدای خدای من




از آخرین پستمون بیش از دو سال میگذره ، حقیقتش فکر نمیکنم کسی بیاد یا حتی بخونه این پستا رو ! لیکن به قول شاعر که میفرماد رفتن همه ولی نترس من که هوادار توام،
نشستم از روز اول وبلاگ رو چک کردم، حتی از اون وبلاگ قدیمیه که کلا سه تا نویسنده بودیم!! من سومیش بودم:))
الان هر کی یه جاست و خدا میدونه کجاست:))) همه سرا گرم.........ولی خب خدا حواسش به هممون هست....... راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون! هنوزم مث اون سالا یه وقتایی دلم میخاد بنویسم و زیرش برچسب بزنم #دلنوشته . یا حتی یه جمله ازون فیلسوفانه ها بگم و خودم نفهمم چی شد......
حالا فعلا یه داستان خوشگل بگم براتون تا باقیش باشه بعد:
« فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت  دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از انچه سنگینی سینه توست . گنجشك گفت لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم  كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغض راه بر كلامش بست . سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . آنگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود . سپس خدا گفت : چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد »
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.
نتیجه اخلاقی: خدا حواسش بهمون هست حتی اگه ما فک کنیم نیست.
پ.ن: دلم برا نوشته ها همه نویسنده ها تنگ شده:/ تروخدا اگه میبینید یه صدایی یه ندایی چیزی:))




نوع مطلب :
برچسب ها : خدا، بنده، فراموشی، یادآوری،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1397/07/29 :: نویسنده : میلاد اورعی
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.