درباره وبلاگ


به نام یگانه ی بی همتا
به نام اوكه آسمانها و زمین را آفرید و به تسخیر آدمی درآورد
به نام اوكه آفتاب مهربانی اش به گستره ی فرمانرایی اش می تابد
به نام اوكه....

به نام "خدای من"



مدیر وبلاگ : هادی شجاعی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خدای من
اینجا ایران است...صدای خدای من




نه به این جرم که حیوان پلیدیست.بداست


ونه چون نسبت سودش به ضرریک به صداست

طفل معصوم به دورسرمن می چرخید

                            به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تابه آن حدگندم

ای دوصدنوربه قبرش بارد

مگس خوبی بود.

من به این جرم که ازیادتوبیرونم کرد

مگسی راکشتم

                                                                     مرحوم حسین پناهی

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1390/11/8 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

یك زندگی از زندگی ام طلبكارم!قیمتش نجومیست و صفرهایش بیشمارند.
هرچه توانستم شرخری كردم اما طلبم وصول نشد كه نشد!عطای وصول این طلب را به لقایش بخشیدم


ولی دیروز چك زندگی ام را برگشت زدم به این امید كه عبرتی باشد برای سایرین یا....یا لااقل دلم خنك شود!

.....


امروزاین نامه را از زندان برایت مینویسم،كاش «من»از «زندگی»ام جدا بودم!
از زندان كه بیرون بیایم بلافاصله به دادگاه خانواده میروم و درخواست طلاق میدهم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1390/10/26 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

حكمت بازی های كودكانه را حالا میفهمم

«زوووووو» تمرین این روزهای نفسگیر بود!


من از همان اول هم بازنده بودم.....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1390/10/18 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

همانطوری كه میدونید،یا شاید هم نمیدونید؛در آستانه ی ثبت نام كاندیداهای نمایندگی مجلس شورای اسلامی قرار داریم.و من هم از اونجایی كه اصلا آدم تك رو و زیر آب زنی نیستم؛قصد دارم اطلاعاتم رو در طبقه ی اخلاص به شما ارائه بدم تا امتیاز مث+بت تری نسبت به بقیه كسب كنید و با دست پر برید واسه ثبت نام.چون همونطور كه «هر ایرانی،یك رأی» در همون راستا هم:«هر ایرانی،یك نامزد»میتواند باشد!و این اصلا هم مسئله ای نیست كه ربطی به سوات(!)،اخلاق،سن،دین و اینا  داشته باشه!به قول معروف:«ورود برای عموم آزاد است!»

اگر به حرفم شك دارید یه سر به حوزه های ثبت نام بزنید!

خودم هم قبول دارم برای من و شمایی كه تمامی ویژگی های مثبت ذكر شده در بالا را دارا هستیم(!)كار كردن بین جمعیت كثیری كه اكثرشون ممكنه این ویژگی ها رو دارا نباشن(!)خیلی سخت خواهد بود،بلكه هم بیشتر!ولی خب چه میشه كرد؟!چه ها میكنه این عقش به وطن!

فرمی را كه هم اكنون به دستم رسیده به دست شما میرسونم تا دست به دست بشه و امشب كسی دست خالی از اینجا نره!!!((حالا اینكه این فرم چه جوری به دست من رسیده؛بماند!ولی خدایی مدیونید اگه راجع به من یا مسئولین فكر بد كنید؛حالا هرفكری،اعم از درز كردن سؤالا به بیرون!پارتی بازی!و......))

این فرمی كه گفتم یك سری آیین نامه داره كه اول به اونها اشاره میكنم و در ادامش یك سری جاهای خالی داره كه باید«جاهای خالی را با دانش خود كامل كنید»!نگران نباشید؛من نه برای رساندن تقلب بلكه به عنوان پیشنهاد جواب های پیشنهادی خودم را هم برایتان مینویسم،شما خواه پند گیرید خواه ملال!

این شما و این هم فرم:

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نماینده ی آینده ی محترم؛با عرض سلام و خوش آمدید!موارد ذكر شده در ذیل را با دقت مطالعه فرموده و پس از پر كردن اطلاعات مورد نیاز،ذیل فرم را به منظور تأیید و قبولی تمامی موارد امضا بفرمایید.برای عزیزانی كه سوات(!)ندارند،زدن انگشت كفایت میكند!

ورود به اینجا(مجلس شورای اسلامی رو عرض میكنم)هم مثل ورود به سایر اماكن عمومی آداب مخصوص به خودش را دارد كه در مورد رعایت آنها،همه با هم،مثل هم اند«حتی شما دوست عزیز»!

در ادامه به چند نمونه از این موازین اشاره میشود.خواهشمند است در اجرای همه ی قوانین همكاری لازم را با ما داشته باشید تا به خواست خدا مجلس گل و بلبلی داشته باشیم!

الف)حتما قبل از خروج از منزل وضو بگیرید!

ب)با نیت وارد شوید.البته نیت خودش دو نوع دارد:نوع اول و نوع دوم!نوع اول را زبونی و نوع دوم را زیر زبونی گویند.كه این دومیه را باید روزی 3مرتبه،قبل از غذا،بعد از غذا،وسط غذا،همراه با آب فراوان میل كنید كه میكنه به عبارتی..... روزی9بار!    نفر بعدی لطفا!

ج)با پای راست وارد شوید

تذكر:گفتنی است تجربه نشان داده كه جدی نگرفتن این بند از قوانین(كه متأسفانه به دلیل بدآموزی بعضی فیلم های این ور آبی به وجود آمده!)خسارات جبران ناپذیری را به بدنه ی مجلس و نمایندگان محترم وارد ساخته!از جمله:سقوط نماینده ی خاطی با مخ در كف صحن علنی مجلس و حتی در بعضی مواقع صحن غیر علنی!كه منجر به آبروریزی و خنده ی همگانی و انعكاس در رسانه های غربی شده!

د)و در آخر اینكه :در تمام طول این مدت(4سال یا شایدم بیشتر) از كارهایی كه باعث باطل شدن وضو و عضویت شما میشود اجتناب كنید!

پی نوشت:نمایندگان آینده ی محترم؛خودمان هم میدانیم عمل به این بند واقعا سخت است و نامردی!لذا همدردی ما را از دور پذیرا یاشید

در نهایت شما هم باید به رسم هر 4ساله لیست همه ی دارایی ها و ندارایی های خود را در كمال صداقت به ملت ارائه دهید تا هیچ شبهه ای باقی نماند و ملت فهیم هم بفهمند كه شما بعد از اتمام خدمت خود،با همین ها و حتی آس و پاس تر(!)راهی منزل خود میشوید.باشد كه پشت سر شما حرف در نیاورند و خدمت صادقانه ی شما را از ته دل باور كنند!

(راهنمایی:آنچه میخوانید جواب های خودم است به مسئولین كه به عنوان نمونه براتون زیر نویس میكنم:

لیست دارایی هام:سایر وسایل+یك دستگاه كلید طلایی به همراه سند 6دانگ منگوله دار،متعلق به یك عدد ورژن قدیمی مزمز(كه بیگانگان مزدور،به آن مزدا تیری(!)گویند)كه آن را هم یكی به من كادو داده،و گرنه ما كه از این پولا نداریم.البته به دلیل اینكه قرار است به زودی ما آدم مشهوری شویم؛عده ای از طاعنان و معاندان و حسودان،نقشه ی شومی كشیدند برای سرقت بخشی از این مزمز قناری كه خوشبختانه با تلاش شبانه روزی سربازان گمنام و دوربین های مداربسته،طی یك عملیات انتحاری ناكام ماندند!

فرماندهی پلیس بزرگ(راه) ادعان داشته:‎‏‏‎نامبرده ها هم اكنون اسیر چنگال قانونند.وی همچنین خاطر نشان كرد:نام نبرده ها هم شناسایی شده اند كه به همین زودی ها طی چندصد سال آینده حتما دستگیر میشوند!بینندگان محترم؛گفته باشم؛حتی اگر دستگیر هم شدند(كه بنده بعید میدونم!) از ما توقع نداشته باشید اسامی آنها را فرتی مثل مفسدان اقتصادی فاش كرده و آبروی خلق خدا را بریزیم!شما فقط خونسردی خود را حفظ كنید!قبول؟

لیست ندارایی هام:به لطف خدا؛همه چی هست!یه لقمه نونی در میاریم.به اندازه ای كه شرمنده ی شكم خانوم بچه ها نباشیم!چون ما اصلا از اون خونواده هاش نیستیم كه هی ناشكری كنیم و غر بزنیم!حالا برفرض كه من هزار و یك چیز هم نداشته باشم؛نباید بیام همه جا جار بزنم كه!والللا!

تا همین جاشم گفتم كه ملت بدونن منم از درون خودشون جوشیده ام(!)من از ملتم---متعلق به ملتم!


اینجانب:.....فرزند:.....متولد:.....صادره از:......ساكن:.......پس از خواندن آیین نامه و مقررات و قبول تمامی موارد(حتی آن مورد دال!)؟دادن آزمایش HIV؟گذراندن دوره های آموزشی فشرده و به هم چسبیده و البته دادن تست IQ(كه هیچكدام را هم قبول نشدم!)و......خلاصه بدون هیچ گونه پارتی بازی و رشوه پردازی و ضمن اجازه ی بزرگای مجلس(!)خواهان ورود به مجلس عزیزمان هستم!


                                                                         امضا:باقی بقایتان!جانم فدایتان!


پی نوشت1:دوسنتان نماینده ی آتی محترم!ببخشید كه فرم طولانی بود و بس جانفرسای!بالاخره 4سال عمر مملكت الكی كه نیست!نباید هیچگونه سهل انگاری ای صورت پذیرد!

پی نوشت2:درست حدس زدید!بله با شما هستم!اگر بعضی از قسمت های این پست برایتان آشنا بود،به دلیل این است كه این آدم های (بووووق!)فرمشان را از روی یكی از پست های نوستالژیك من تقلب كرده اند!همین چند روز پیش كه داشتم پست هایم را ورق(!) میزدم به این نكته پی بردم! 





نوع مطلب : مناسبت ها، دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1390/10/10 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

شب یلدایی نشستیم دور هم کلی تریپ ادب و فرهنگ برداشتیم و یه دیوان حافظ هم گذاشتیم رو میز قاطی خوراکی ها بلکه حافظ هم تو جشنمون سهیم باشه!البته بعد دیدیم کتابش کوچیکه زیاد به چشم نمیاد،یه شاهنامه ی فردوسی که کلی ابهت داشت و دم دست بود رو هم گذاشتیم کنارش!که لااقل این دو تا با هم سرگرم باشن.بالاخره فردوسی هم دل داره،کلی زحمت کشیده،به قول خودش:"بسی رنج بردم در این سال سی..."

دیگه حسابی که به شکممون رسیدیم،خواستیم زنگ پایان شب رو بزنیم ولی همگی یکصدا از دیوان حافظ رو میز خجالت کشیدیم  و گفتیم واسه حسن ختام برنامه هم که شده یه دستی به دیوان ببریم؛شاید همگی را وقت،خوش تر آید!

قرار شد بزرگان به نوبت برای هرکسی که سفارش میده ونیتی داره یه صفحه باز کنن و بلند بخونن.البته بزرگان هم رندی حافظ رو سرلوحه کارشون قرار دادن؛به این ترتیب که اگر غزلی که اومده بود معروف و روان نبود،بنا به تشخیص خودشون میگفتن:"آینه آینه"و یه بار دیگه ادسر(!)باز میکردن.....و به همین راحتی بود که تو فال اون بنده ی خدا که سفارش داده بود دست میبردن...چه کسی میدونه؟! شاید همین وسطا یکی مسیر زندگیش با این یه صفحه کلی جابه جا یا حتی تا به تا شده باشه!خوب شد که من یکی نیتی نداشتم!

خلاصه بسی سوتی که در خواندن اشعار به بار اومد که اینجا نمیگم یه وقت بنده خدا ها راضی نباشن خب غیبت میشه!

بعدش که جوِ‌ّ ادب حسابی همه رو فرا گرفت؛یه نوع دیوان پیدا کردن که ورقه ورقه بود و تو هر برگ یک غزل نوشته شده بود.همه دونه به دونه نیت میکردن و بعد از نثار فاتحه ای برای آن نوگل تازه گذشته(!)یه برگه برمیداشتنو میخوندن

اونشب از معدود دفعاتی بود که من کلی حافظ رو آدم حساب  کردم و یهویی دلم خواست تفألی بزنم.اما خدایی تا حالا شده حافظ کسی رو با غزل هاش نا امید کرده باشه و رک باهاش حرف بزنه؟!برای منم فکر کنم چیزی به ذهنش نمیومدو این بود که این قرعه به نام من افتاد:

اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید                                  عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

دارم امّید برین اشك چو باران كه دگر                           برق دولت كه برفت از نظرم بازآید

آنكه تاج سر من خاك كف پایش بود                             از خدا میطلبم تا بسرم باز آید

خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز                          شخصم ار باز نیاید،خبرم باز آید!

گر نثار قدم یار گرامی نكنم                                       گوهر جان به چه كار دگرم باز آید؟!

كوس نو دولتی از بام سعادت بزنم                             گر ببینم كه مه نو سفرم باز آید

مانعش غلغل چنگ است و شكر خواب صبوح              ور نه گر بشنود آه سحرم باز آید!!!             

آرزومند رخ شاه چو  ماهم حافظ                               همتی تا به سلامت به برم باز آید

 

شما هم اگه فال گرفتید و البته اگه دوست داشتید غزلی رو كه براتون اومده اینجا بذارید ما هم مستفیذ شیم!





نوع مطلب : مناسبت ها، دل نوشته، 
برچسب ها : تف به ریا، ولی من بدون تپق خوندما،
لینک های مرتبط :


شنبه 1390/10/3 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

این كه یه مدت زیادی آدم حرف نزنه دو تا معنی میتونه داشته باشه؛یا حرفی واسه گفتن نداریو«همه چی آرومه،من چقد خوشحالم»  یا اینكه انقد حرف داری كه نمیدونی از كجا باید شروع كنی،از كجا باید خودتو سبك كنی

این همه ندونستن باعث میشه آخرش بی خیال هرچی گفتنه بشی و بذاری گفتنی های ناگفته بازم تلنبار بشه روی ناگفته های قبلی تو خزینه ی دلت

اومدم كه گله كنم،اومدم كه بگم خدا هم انگار این روزا دنبال سوژه های بكر و جدید میگرده واسه خدا نمایی! واسه به رخ كشیدن خداییش

هرچی بیشتر بی خیال خدا بوده باشیو باری به هرجهت؛خدا بیشتر میتونه مهربونیشو خرجت كنه و نشون بده خدای بزرگ كه میگن همینه،در حقت كارای بزرگ میكنه،نخواسته حتی هنوز از دلت رد نشده واست مهیا میكنه،همه چیزو ردیف میكنه

آره دیگه انصافا اینجوری همه میگن عجب خدای مهربونی!معجزه كرده!

 

آره؛ «با خدا باش و پادشاهی كن،بی خدا باش و هرچه خواهی كن» هم دیگه رفته قاطی افسانه ها!این روزا بیشتر این به چشم میخوره:هم هرچه خواهی كن،هم پادشاهی كن

دیگه واسه ی خدا هم ارزش ها بی ارزش شدن،دیگه خدا حوصله ی نجواهای همیشه ی بعضی آدمای تكراری رو نداره،خودشو میزنه به نشنیدن بعدشم مشغول از اونا بهترون میشه،میگه اینا رو ول كن تكراری شدن،یا تو راه من میمونن كه در این صورت وظیفشونه؛آخرشم از الكی «هركه در این بزم مقرب تر است     جام بلا بیشترش میدهند»میچسبونه بهشونو اسم همه بدبختیاشون میشه امتحان الهی!اونم وسط سال!بی خبر!موقعی كه اصلا وقت امتحان نیست!بدون اعلام قبلی،بدون بنیه ای،بدون انگیزه ای،هیچی!اونم چه بی عدالت كه فقط همیشه یه عده باید امتحان شن!

داشتم میگفتم؛خدا در ادامش میگه؛یا هم كه تو راه من دووم نمیارنو قهر میكنن میرن.....

كه در این صورت منم اسمشونو جزو مردود شده ها رد میكنم....انقدر تجدید بشن تا جونشون در بیاد.....دمار از روزگارشون در میارم .عوضش كیف میكنم كه دل شكسته و بدبخت ببینمشون!نمیدونما،اما خیلی كیف میده،انگار ته دلت قنج بره!

و باز هم مصیبت....ایندفعه مصیبتی كه عقوبت اعمال نا شایستت بوده

البته چیزایی كه واسه تو اعمال ناشایست محسوب میشه اصلا دلیل نداره كه واسه«از ما بهترون» هم ناشایست باشه ها

اشتباه نكن!قضیه اونا كاملا فرق داره حالا اگه جزء اونا نیستی پس تو هم قاطی «فرامش شدگان»محسوب میشی وشاید ذهنت بگرده به سمت اجباری بودن زندگی و اینكه از اولش هم اختیاری در كار نبوده!

آره؛ این روزا قضیه اینه،نمیدونم كسی كه نهایتا زورش میرسه واسه بدبختیای خودش گریه كنه و غصه بخوره،از ته دلش میتونه واسه بزرگای عاشوراهم گریه كنه؟؟؟؟؟؟اصلا میتونه به بقیه هم فكر كنه؟

واقعا میشه؟!من كه سراغ ندارم!این روزا نه تنها خندیدن،بلكه میشه گفت گریه كردن هم دل خوش میخواد

اینا رو هم فكر كنم فقط واسه خودم گفتم  همینجوری،پراكنده از ذهن آشفتم

آخه خدا این جاهای تكراری رو هم فراموش كرده!این روزا دور دوره فیس بوكه....





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1390/09/11 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

اول سلام

بعد  از سلام،و با كمی تأخیر اومدن ماه مهرو به همه ی نوگلان باغ زندگی(!)تبریك میگم.چه اونایی كه خوشحالن،چه اونایی كه نمیدونن برا چی باید خوشحال باشن!

 

در راستای پند و موعظه و تزریق انرژی مثبت هم كه شده،به اونایی كه افسردگی اول پاییز گرفتتشون،یادآوری میكنم كه درسته لیوان پراز خالیه ولی به هرحال هرجوری كه شده شما نیمه ی پر لیوانو ببین!همونطوری كه شما میدونین منم میدونم كه ازبلیط موتورسیكلت،سه چرخه،چارچرخه،مینی بوس،اتوبوس،كامیونت ،مترو و امثالهم گرفته تا غذاهای لذیذ دانشگاه،همه گرون شدن!لااقل كاش نیم سیر اخلاق خوشو رعایت حال مصرف كننده موجود بود،كه دل آدم نمیسوخت!نمونش همین اخلاق خوش بانوان متصدی كتابخونه تو دانشگاهمونه كه من بی ملاحظه وسط تعریف كردن خاطرات روزانشون   رسیدمو باعث شدم تافردشماره1 سرعت عملشو در تعریف كردن بالا ببره و درنتیجه هم فك خودش داغون بشه،هم ذهن منظم و دست نخورده ی فردشماره2 به هم بریزه   !حالا بابت این عمل قبیحم عذاب وجدان گرفتم!بالاخره عده ای هم دارن تو این مملكت از مگس پرونی نون حلال در میارن

 

در مورد سلفمون هم فقط اینو بگم كه پامو كه میذارم توش احساس میكنم تازه ازسلولم درندامتگاه دراومدم،واسه هواخوری و ایضا غذا خوری!وحتی خیلی كه احساساتم گل میكنه،فكرمیكنم لباس فرم هم به همراه دمپایی تنمه!باز اون سلف قبلیمون خوبتر بود،این قسمت خیلی بوی غربت میده!

اساسا واسه ما این مدلیه كه دانشگاهمون افتاده وسط طرح تعریض پیاده رو و با این اكتیوی و مسئولیت پذیری منحصر به فرد شهرداری هیچ بعید نیست كه همه ی ساختمونا و كلاسامون فدای این طرح بشن

 

اینا كه نمونه های دانشجوییه،بمیرم واسه كوچولوهای اول دبستان!من هنوزم نمیدونم كه براچی روز اول مدرسه به بچه ها گلایل میدن!؟؟؟؟؟نكنه میخوان فرهنگ سازی كننو كودكان دلبندو با یاد روز قیامت و شب اول قبر راهی اولین كلاس كنن!(بلاتشبیه!)خدایی خوب یادمه كه پارسالم اوایل مهر چند روزی ذهنم درگیر این مسئله بود،شما هم اگر جوابی دارید بگید و خانواده ایو از نگرانی برهانید.....

 

 

 اینارو گفتم كه انرژی مثبت درفضاپراكنده بشه(از طریق افكار معكوس!) ،دیگه اگه خود نكات مثبت رو دونه به دونه تحلیل كنم كه همه سرمست و مدهوش میشن!اما چه كنم كه جا ضیغغغغه و وقت كم!اونا رو خودتون كشف كنید

در پایان،

اول میخواستم برای اینكه پایان قشنگی داشته باشم چند بیتیو در راستای اون حرفای بالا بسرایم ،بعد گفتم چه كاریه!؟امروزه روز كه هركی از مادر محترمه قهر میكنه یا میره خواننده میشه یا شعر در میكنه(آخه درراستای جبران پایین اومدن شعر خونم،چنتا وبلاگو زیر و رو كردم ولی نفهمیدم بعضی از آدمای خودشیفته چه طورچرتو پرتاشونو به اسم شعر نو به خورد بقیه میدن!شعر كه نه،حرفاشون منو یاد ایرج میرزا انداخت!بازم حرفاش یه قافیه ای داشت،به هرحال شما به خودت نگیر)،برای به چشم اومدن هرچه بیشتر اشعار این عزیزان و نیز یادی از شعرای سنتی قدیم،بی خیال اینكار شدمو فقط یه بیت از اشعار همون شعرای سنتیو این پایین براتون به یادگار میذارم،باشد كه مؤثر افتد

 

بازآمد بوی ماه مدرسه................................بوی شادی های راه مدرسه! 

 

باتشكر از:خصوصیت(خصوصی بودن)مترو كه بسی كیفورمون كرده تو این اول مهری

 

خاطره نوشت:

جدا روزای خوب یا بعضا خیلی خوبی هم از اول مهر تو ذهن همه هست.مثلا یادمه كلاس پنجم اینا بودم كه با دوستام شدیم لیدر    برگزاری مراسم شاد و مفرح برای نونهالان!ماهم یه گروه را انداختیم كه سرود«بوی ماه مهر»رو براشون بخونیم،آخه اون موقه ها اینكار خیلی مد بود،دیگه ازاینكه چی شد راستشو بخواید هیچی یادم نمیاد فقط هنوز یه مزه ی خوبی زیر دندونمه!وای كه نمیدونید چه كیفی  میده وقتی همه دارن با ذوق و شوق و تمام وجود با نوار همخوانی میكنن      ،یهو ضبطو خاموش كنیو بگی«خراب شد،خراب شد،از اول بخونین....!)





نوع مطلب : مناسبت ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1390/07/4 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید،نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس،كز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریك
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است،پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟
مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!

منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم
منم من،سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم،دشنام پس آفرینش،نغمه ی ناجور
نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم!
حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست،مرگی نیست
صدایی گر شنیدی،صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد،سحر شد،بامداد آمد ؟
فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یكسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دستها پنهان
نفسها ابر،دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده،سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه ....
زمستان است!
 
 

                                                                                                                                                     م.امید





نوع مطلب :
برچسب ها : هیچ وقت نمیتوانی چیزی را كه قرار است از دست بدهی، نگه داری!فهمیدی؟تو فقط قادر هستی چیزی را كه اكنون داری، قبل از اینكه از دستت برود، عاشقانه دوست داشته باشی!،
لینک های مرتبط :


جمعه 1390/07/1 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

ماه من،غصه چرا؟!

آسمان را بنگر

كه هنوز

بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر به ما میخندد!

............



ادامه مطلب


نوع مطلب : موضوع آزاد، 
برچسب ها : و چرا، و چرا؟، غصه چرا؟!،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1390/06/24 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()
 
 
سلام و احوال پرسیو عید همه مبارك.....
خوش به حال اونایی كه چند روزه مشغول چراغونین،اونایی كه شیرینی و شربت پخش میكنن و ....با اینكاراشون حتما دل آقا رو شاد میكنن
در عوض من هنوز اندر خم یه كوچه ام.....
 
ولی شما هركاری ازتون برمیاد دریغ نكنید،حتی شده با شاد كردن یه دل یا خندوندن یه لب...
بالاخره یه امام زمان كه بیشتر نداریم،اونم كه یه بار بیشتر متفلد نشده!
 
منم دیدم هیچ كار خاصی نكردم گفتم لااقل یه پست بذارم باشد كه مقبول افتد!
با خوندن این پست انرژی مث بت و من فی را هردو باهم دریافت كنید.....
 
 
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی...


به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند...


به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی...


تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی...


تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی..


تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی...


امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!

نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن.....


                                                         (شعراز پابلو نرودا ، ترجمه احمد شاملو)  




نوع مطلب : مناسبت ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1390/04/25 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

دکتر شریعتی:

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کسی مرده است؟ "
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و  آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند  احسنت !  گویی مسابقه نفس است

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای! حفظ کردن تو با شماره صفحه ،
‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم
قرآن را سال هاست که به آتش کشیده ایم...!

مطمئنا جمله های بالا مقدمه ی خوبی بوده واسه یه نگاه قشنگتر به قرآن با تك تك سوره هاش!

درباره سوره ی ماعون از امام باقر(ع)نقل شده كه:

«هركه این سوره را در واجبات و مستحباتش تلاوت كند،مانند كسی است كه نماز و روزه اش مورد قبول حق تعالی قرار گرفته و خداوند او را به آنچه در دنیا میگذرانده،محاسبه و بازخواست نمی نماید!»

و از رسول خدا(ص) هم نقل شده كه:

«هركه این سوره را تلاوت كند،تا زمانی كه زكات پرداخت كند،خداوند گناهانش را می بخشد و هركه آنرا پس از نماز صبح بخواند،خدا او را تا نماز صبح بعدی حفظ می نماید!»

 و در جای دیگری هم گفتن كه اگر بعد از نماز عشا خوانده شود،خدا گناهان فرد را بخشیده و تا نماز صبح حفظش میكند!

در همین راستا امام صادق(ع)هم گفتن:«اگر بعد از نماز عصر تلاوت شود،تا هنگام نماز عصر روز بعدی خداوند تعالی حافظ و نگهدار وی خواهد بود»

نتیجه:كلا بعد هر نماز خونده بشه تا آدم خیالش از بیمه بودنش كامل بشه....

یه كوچولو هم بدونیم درباره ی سبب نازل شدن این سوره:

علی بن ابراهیم گفت:سوره ی ماعون درباره ی كفار قریش نازل شده و در آیات «فویل للمصلین*الذین هم عن صلاتهم ساهون»منظور خداوند تاركان نماز و آنان آست كه نماز را مهمل(!)میشمارند،زیرا هر انسانی خویشتن را با نماز انس میدهدو شب را به صبح میرساند!(واقعن چه قدر از این تعبیرا دوریم؟؟؟)

و البته امام صادق فرمودن كه منظور كسانی هستن كه نماز اول وقت را بدون هیچ عذر و بهانه ای به تأخیر میندازن!

ممنون از همراهیتون در سفر قرآنی امروز!


 





نوع مطلب : از آسمان، سخن بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1390/04/14 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!

شاید این آخرین فرصت بود....





نوع مطلب : موضوع آزاد، 
برچسب ها : دل نوشته، ولی نمیدونم كی نوشته!،
لینک های مرتبط :


شنبه 1390/04/11 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

بدون مقدمه میریم بازگشت قرآن درمانی رو به نظاره بشینیم،خوبیت نداره سوره رو زمین بمونه،مخصوصا از نوع"اخلاص "ش:

 

از امام صادق(ع) نقل شده:

"هركه هنگام خارج شدن از خانه،ده مرتبه سوره ی اخلاص را تلاوت نماید،تا زمانی كه به خانه برگردد خداوند عز و جل حافظ ونگه دار او خواهد بود"

"جایز نیست سوره ی اخلاص را یك نفس تلاوت كرد"

رسول خدا(ص)فرمودند:

"علی!مثل تو همانند سوره ی اخلاص است.هركه آنرا یك بار تلاوت نماید،گویی ثلث قرآن را تلاوت كرده؛و هركه آنرا دوبار تلاوت كند،گویی دو ثلث آنرا تلاوت نموده؛و هركه آنرا سه بار تلاوت كند،گویی تمام قرآن را تلاوت نموده است.

علی!هركه تو را با قلبش دوست داشت،پاداش ثلث این امت به او عطا خواهد شد؛و هركه تو را با قلبش دوست داشت و با زبانش تو را یاری رساند،پاداش دو ثلث این امت به او خواهد رسید؛و هركه تورا با قلبش دوست داشت و با زبانش یاری رساند و با شمشیرش كمك نمود،پاداش تمام این امت به او عطا خواهد شد"

"هركه بر قبرها گذر نماید و سوره ی اخلاص را یازده مرتبه تلاوت نماید و سپس آنرا به اموات هد یه كند،به تعداد تمامی مردگان به او پاداش عطا خواهد شد "

"هركه این سوره را تلاوت نماید و به آن گوش دهد،خداوند او را دوست میدارد؛و هركه را خدا دوست بدارد،از عذاب دوزخ نجات می یابد؛و اگر بر قبر مرده تلاوت شود ثواب بیشماری دارد و این سوره حرزی در برابر هر آفت و بلا خواهد بود"

طبرسی از فضل بن یسار نقل میكند:

"امام باقر علیه السلام به من فرمود:سوره ی اخلاص را تلاوت كن و هرگاه از آن فارغ شدی،سه مرتبه بگو:كذلك الله ربی"

و نیز روایت شده:

"هركه در دو ركعت ابتدایی نماز شب در هر ركعت یك مرتبه حمد و سی مرتبه اخلاص بخواند،هنگامی كه نمازش تمام شود دیگر میان او و  خداوند بزرگ گناهی نمی ماند!"

 





نوع مطلب : از آسمان، سخن بزرگان، 
برچسب ها : باز گشت قرآن درمانی،
لینک های مرتبط :


شنبه 1390/04/4 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

از ذهنم رد شد" اگر جای یک مادر باشم چه طور همه ی دل نگرانیها و افکارم را پشت نگاهم مخفی کنم؟!مبادا که موج نگرانی،ساحل چشمانم را در مقابل نگاه مبهوت فرزندم خیس کند و دست دلم لو برود!آن وقت است که نگرانی مادرانه ی من اضافه میشود بر دل نگرانی های کوچک دلبندم!

نگرانی از اینکه چه میگذرددر دل کوچکش؛ذهنش هر لحظه باید چند معادله را همزمان حل کند؟!که آیا به کمکم احتیاج دارد یا نه؟!

نکند اخلاق بدش و یا حال پریشانش انعکاس طوفان درونش باشد!یعنی فرزند کدام مادر دل فرزندم را طوفانی کرده؟آیا پس از این طوفان آرامشی هم خواهد بود یا نه؟؟؟؟؟

نکند نگاهم میکند ولی مرا نمیبیند؛نکند به ظاهر با من است و دلش جای دیگری جامانده!نکند روز به روز مهر دیگری در دلش شعله بکشد و مهر من کم رنگ و کم رنگ تر شود؛و من نفهمم!

کاش اولین نفری باشم که رازش را برایم بازگو میکند،راز دلش را؛هرچه که باشد؛نزد هرکس که باشد...

اصلا" نکند همه ی این اتفاق ها افتاده و من غافل بودم!اصلا" خدایا اگر چنین شد،من باید از این وسعت دل فرزندم خوشحال شوم یا ناراحت؟!.....که به یقین اگر محبت ها را درست در قلبش طبقه بندی کرده باشم،جای نگرانی نیست!

{و حتما" همین فکرهای پریشان لحظه به لحظه باعث شده که همه ی مادرها با نگاه اولشان حال و روز فرزندشان را دریابند.از بس که فکرهای پشت هرنگاه،مستأصل است،عمق و نفوذ نگاه را در جان آدم بیشتر میکند!}

 

یا اینکه اگر جای یک پدر باشم،چگونه نگرانی و دل مشغولی هایم را پشت صلابت و غرورم پنهان کنم که فرزندم ذره ای دلش خالی نشود و فکر نکند تکیه گاهش سست و لرزان شده!!!چه کنم ذهن فرزندم را درست هدایت کنم؟نه به آن سمتی که خودم میخواهم،بلکه به سمتی که درست تر است؛همانی که باید باشد!

چه طور هر لحظه که به جایی خیره میشود،فکر اینکه چه روش وشیوه ی جدیدی برای زندگی یاد گرفته و شاید بخواهد تجربه اش کند،دیوانه ام نکند؟!اصلا" نکند تصمیم بگیرد راه صدساله را یک شبه طی کند!پرتگاههای مسیرش را به تنهایی آیا میبیند؟!یعنی انقدر برایش قابل اعتماد هستم که فکرهای مهمش را،وحتی غیر مهمش(!)را با من سبک سنگین کند؟!آیا آینده ای که من در حد توانم میخواهم برایش بسازم،راضی اش میکند؟!

چه کنم اگر روزی بخواهد تنهایم بگذارد به خاطر همه ی اشتباهاتم و یا قصورهایم و یا تفاوت این نسل ها....؟!"

 

اصلا" میشود پدر بود،یا مادر بود و شبی از دست این همه فکر و خیال،راحت و آسوده خوابید؟!

کی میشود جای همه ی این نگرانیها و دغدغه ها را آرامش خیال و خوشحالی بگیرد؟اگر هیچ وقت خیالم راحت نشود و مسیر را اشتباهی رفته باشم چه؟!دیگر با دست های خالی ام چگونه این دنیا و آن دنیایم را آباد کنم؟!سنگینی عذاب وجدانم را چگونه بر پشتم تحمل کنم؟!

همین یک لحظه فکر به اوضاع آشفته ی دنیای دل مادرها و پدرها،آدم را دیوانه میکند!و تکلیف آدم را روشن میکند برای سنجش ارج و قربشان

حالا فکر کن چه میشود که بخواهی هم پدر باشی و هم مادر.....

و حالا فکر کن که نه پدری داشته باشی و نه مادری؛دیگر دلی نیست که هر لحظه بدون توقع،بی تابت باشدو از شادیت پرواز کند.....

و حالا خدا را شکر کن....!

من،نه پدرم و نه مادر!اما در جایگاه فرزند،چه قدر توانسته ام باعث نفس های راحت پدر و مادرم شوم و چه قدر از بغض های گلویشان،سهم اشتباهات من بوده؟؟؟!

 

کاش در خاطرم بماند هر روز را روز مادر،و هر روز را روز پدر بدانم........شاید کمتر اشتباه کنم!





نوع مطلب : مناسبت ها، دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1390/03/22 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

 یافعی در روض الریاحین خود ، ص 42 آورده است : امیرالمومنین (ع) جلو رفت و سلام کرد به طبیبی که مردم برای درمان بیماری دورش جمع شدند گفت : خدایت رحمت کند آیا برای درد گناه داروئی همراه آوردی ؟

طبیب : مگرگناه درد یا بیماری است ؟ امیرالمومنین (ع) : آری گناه بیماری است و مردم را به زحمت انداخته است . طبیب مدتی سر به زیر انداخته و ساکت ماند گویی در اندیشه عمیقی فرو رفته است . امیرالمومنین (ع) سوال را تکرار کرد و جوان ساکت بود بعد از ساعتی سر بلند کرد و گفت من که چیزی نمی دانم آیا شما داروی گناه را می شناسید ؟

امیرالمومنین (ع) :من داروی گناهان را می شناسم و معالجه می کنم ، طبیب : ممکن است برای ما توصیف بفرمائید ؟

امیرالمومنین (ع) : بلی !

از اینجا برخیز و به بوستان ایمان برو
چون وارد شدی مقداری از ریشه درخت نیت و دانه های پشیمانی و قدری از برگ تدبر و تخم ورع و میوه فهم
و اندازه ای از شاخه های یقین و مغز اخلاص و پوست جهاد و مقداری هم از ساقه های انابه و زهر برگردان تواضع گرفته همه را با حواس جمع بادلی متوجه و فهمی سرشار با انگشتان تصدیق و کف توفیق میان طشت تحقیق می ریزی و با آب چشمهایت شست و شو می دهی و آنگاه تمام را میان دیگ امید ریخته با آتش اشتیاق میجوشانی آنقدر تا مواد زائد رسوبش جدا شود و عصاره و خامه حکمت بدست بیاید سپس آن را گرفته و در بشقاب رضا و تسلیم ریخته و باد نفح و نسیم استغفار بر آن می دمی تا پیشتر از آنکه فاسد شود خنک گردد و این شربت گوارا می شود نفس را ،در جایی که آدمی نباشد و جز خدا ترا نبیند مینوشی !

این داروئی است که درد گناهان را ساکن و جراحات معصیت را التیام می بخشد چنانکه اثری از آن باقی نماند .
طبیب که از شنیدن این کلمات ادب و عجز و کوچکی خود را به ساحت مقدس امیرالمومنین (ع) تقدیم کرد .





نوع مطلب : سخن بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1390/03/16 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

با سلام!

به همه ی اونایی که وبلاگ نمیان،حتی اونایی که میان!به روی ماه بلاگ،از "به نام خدا" ش گرفته تا تیتراژ فوق العادش که تو همه ی تنهایی ها برای بلاگ میخونه و تنهاش نمیذاره

چند وقتیه احساس میکنم اینجا بیشتر بوی سایه میده،از بس که بعضیا یواشکی میان میرن که کسی نبینتشون!

کلا" امیدوارم که "این نیز بگذرد!"

بعضی وقتا هست که آدم با وجود هزار تا کاری که ریخته روسرش،حوصلش سر میره(یعنی بی حوصله میشه!)انگار اون کارایی که باید انجامشون بدی در نظرت کوچیک میان و راضیت نمیکنن!بعد همین میشه که بقیه فکر میکنن تنبلی.....

هوا هم که خیلی گرمه و آدم همه ی انرژیش بخار میشهکاش میشد تابستون یهویی بگذره(البته اینو الان که نمیرم مدرسه میگما!چون اونموقع ها گرما به صرفه تر از مدرسه رفتن بود!)

دنیا هم که این روزا خیلی ناآرومه و همش بی تابی میکنه!نمیدونم کی قراره آرامش برگرده!یه مثال کوچیک از این همه ناآرومی،دختریه که نه تنها دنیاش،بلکه درونش،قلبش هم نا آروم و طوفانیه.....اینکه باید ببخشه یانه؟!

شاید با همه ی این وضع نابسامانش داره خدارو شکر میکنه که حالا چشمی نداره که مجبور باشه نگاه های ترحم آمیز مردم رو تحمل کنه!

بعضی چیزا هم مثل قبل جریان داره.بچه های زیادی هنوز سر چهارراه دارن فال و آدامس ومیفروشن.اونا که طاقت گرما ندارن!خدایا خودت خنکشون کن!بیزحمت لایه ی اوزون بالای سرشون رو هم سالم کن که مریض نشن

بعضی فکرا هم که مثل همیشه تو سر آدم رژه میرن

اینایی که گفتم،هر چقدر هم پراکنده،گفتم که "خدای من"بدونه.نه که ندونه ها!خواستم خودمو مطمئن کنم که میدونه....

راستی گفتم آمنه،یاد حرفای استاد سر کلاس تفسیر افتادم.از صبر ایوب میگفت.میگفت که حضرت ایوب(ع)4000تا گاو،4000تا شتر،4000تا گوسفند،4تازن با 14تا فرزند(اینا رو از قسمت آموزندش استفاده کنید،نه بدآموزیاشو)با40000هکتار ملک و اینا داشته که همه ی دام هاش طی مراحل پشت سرهم تلف میشن،بعد املاکش نمیدونم چی میشه همه رو از دست میده،بعد 3تا از خانوماش ترکش میکنن(نه اینکه بی وفا باشنا حتما" میخواستن خرج حضرت ایوب کمتر بشه)بعدشم اون یه خانومش فوت میکنه.ولی تو همه ی این شرایط،حضرت ایوب همش به خدا میگفته:"راضیم به رضای تو!"

حالا اگه وقت کردین،تیکه های این پازل(مجاز از پست)رو کنار هم بچینید شاید یه تصویر درست شد!





نوع مطلب : موضوع آزاد، دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1390/03/9 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

چاره چیست؟!

این رسم در آفرینش هست که پدران اگر انگور ترش بخورند،دندان فرزندان کند میشود،اما....

این رسم هم هست که آدمی،امروز،تمامی دیروز خود را به فراموشی میسپارد و از یاد می برد.تصور اغلب ما این است که ما اینجایی هستسم،برای اینجا آفریده شده ایم و هرچه هست همین جاست!

چه کسی یادش هست آن روز ها را که ما ملک بودیم و فردوس برین جایمان بود؟!و.....بعد به خطایی مستأجر این خراب آباد شدیم.

آری،گذشت زمان،نسیان می آورد و فراموشی خصیصه ی آدمی است.

این هفدهم دی(حالا فرض کنید هفدهم دی ه!)داغی بود بر دل نجابت.قلب حیا خون شدوقتی که این روز خودنمایی کرد.فغان عفاف برخایت وقتی که این روز در تقویم نشست.

ما بی حجاب نبودیم.نجابت،پوست تنمان شده بود و عفاف،همسایه ی دیوار به دیوار دلمان!حیا،درخت ریشه دار حیاتمان بود که هرچه شاخه های آن را می بریدند،بارورتر و تنومندتر میشد.

یک روز،به زور برخی از مادران ما را به نمایش بردند و از آنها بازی خواستند.وقتی نمایش تمام شد،بازیگران یادشان رفت از نقش بیرون بیایند،یادشان رفت ماسکها و نقابهای تحمیلی را بردارند،و بعد.....فرزندانشان خیال کردند که هرچه هست طبیعی است،همان باید باشد.

و این شد که حجاب که فطری و طبیعی دختران و زنان ما بود،اضافی و تحمیلی و غیرطبیعی جلوه کرد و بی حجابی که منافات داشت با فطرتو طبیعت عفاف آسای دختران و زنان،طبیعی تلقی شد.

و ما هنوز گرفتار این مصیبتیم که دست هایی از درون و بیرون مرزها،زنانمان را به نمایش میخوانند...

       ما اکنون نیازمند کندن نقاب های دروغین و بازگشت به اصل پاک و بی آلایش خویشتنیم! 

 

                                                                                   سید مهدی شجاعی





نوع مطلب : موضوع آزاد، 
برچسب ها : این روزها، این حرف ها، عجیب بوی غربت میدهند!،
لینک های مرتبط :


شنبه 1390/02/31 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

چه شبی است امشب خدایا!

این بنده ی تو هیچگاه اینقدر بی تاب نبوده است!این دل و دست و پا هیچ گاه اینقدر نلرزیده است و این اشك اینقدر مدام نباریده است!چه كند علی با این همه تنهایی؟!

ای خدا در سوگ پیام آور تو كه سخت ترین مصیبت عالم بود،دلم به فاطمه خوش بود.میگفتم گلی از آن گلستان در این گلخانه یادگار هست اما اكنون چه بگویم؟!اینهمه تنهایی را كجاببرم؟!اینهمه اندوه را با كه قسمت كنم؟!

گاهی احساس میكردم كه فاطمه اصلا" دل ندارد!وقتی میدیدم به هیچ چیز دل نمیبندد،با هیچ تعلقی زمین گیر نمیشود و هیچ جاذبه ای او را مشغول نمیکند....یقین میکردم که او جسم ندارد،متعلق به اینجا نیست.روح محض است....جان خالص!

گاهی احساس میکردم که فاطمه دلی دارد که هیچ مردی ندارد.استوار چون کوه،با صلابت چون صخره،تزلزل ناپذیر چون ستون های محکم و نامرئی آسمان!

یکه و تنها در مقابل یک حکومت ایستاد و دلش از جا تکان نخورد.من مأمور به سکوت بودم و حرف های دل مرا هم او میزد!

گاهی احساس میکردم که فاطمه دلی از گلبرگ دارد،نرم تر از حریر،شفاف تر از بلور

             و حیرت میکردم که چه قدر یک دل میتواند نازک باشد،چه قدر یک انسان میتواند مهربان باشد!

غریب بود خدایا!غریب بود!من گاهی از دل او راه به عطوفت تو میبردم......

زندگی دشوار بود و مشکلات بسیار؛اما انگار من بر دیبای مهر فرود می آمدم،بر پشتی لطف تکیه میزدم و بال و پر عطوفت را بر گونه های خودم احساس میکردم

فاطمه در این دنیا برای من حقیقت کوثر بود،با وجو او سختی،کسالت و خستگی به راستی معنا نداشت

اکنون با رفتن او من خستگی های گذشته را هم بر دوش خودم احساس میکنم

خسته ام خدایااااااا.......چه قدر خسته ام!

فاطمه جان! چه طور بگویم؟!فراق تو سخت است،سخت ترین است،تاب آوردنی نیست،تحمل کردنی نیست،کارم شده گریه ی حسرت آمیز و شیون حزن انگیز،گریه برای دوستی که خود به بهترین راه پاگذاشت و مرا تنها گذاشت.....

ای اشک،همیشه ببار!ای چشم،هماره همراهی کن که غم از دست دادن دوست،غم یکی دو روز نیست،غم جاودانه است.

فرشتگان هم که به قدر من فاطمه را نمیشناسند و مثل من دل در گروی عشق فاطمه نداشتند،ضجه میزنند و مویه میکنند اما.....

                     تو سزاوارتری برای گریستن ای علی!که فاطمه،فاطمه ی تو بوده است....

 

 





نوع مطلب : مناسبت ها، 
برچسب ها : قسمتی از كتاب"كشتی پهلوگرفته"،
لینک های مرتبط :


جمعه 1390/02/16 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...
 
 
بخشی از کتاب "شیطان و دوشیزه پریم " اثر پائولو کوئیلو




نوع مطلب : موضوع آزاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1390/02/11 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

شعری كه براتون گذاشتم،یه نگاه ساده و شیرین به زندگیه!شاید از نظر بعضیا بشه به همین سادگی از زندگی لذت برد

اینو همین اول سالی داشته باشید امیدوارم برای كل سال به درد بخوره.... 

 

چه شب آرامی!

می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است

که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند...





نوع مطلب : موضوع آزاد، 
برچسب ها : زندگی شاید آن لبخندیست كه امروز دریغش كردیم!،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1390/01/15 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic