درباره وبلاگ


به نام یگانه ی بی همتا
به نام اوكه آسمانها و زمین را آفرید و به تسخیر آدمی درآورد
به نام اوكه آفتاب مهربانی اش به گستره ی فرمانرایی اش می تابد
به نام اوكه....

به نام "خدای من"



مدیر وبلاگ : هادی شجاعی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خدای من
اینجا ایران است...صدای خدای من




اول از همه سلام! 
به قول قدیمیا! می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری:-)
خب! دلم میخاد یه بازگشتی داشته باشم (همون پلی بک خودمون) به قدیم تر ها! یادش بخیر! یه زمانی بودش بچه بودیم! حرف هامون همه از سر فکر نکردن! دلهامون همه الکی شاد! نمیدونم شاید اون موقع ها خدا رو بیشتر قبول داشتیم! 


ادامه مطلب


نوع مطلب : موضوع آزاد، دل نوشته، 
برچسب ها : خدا، انسان، دل نوشته،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1395/04/27 :: نویسنده : میلاد اورعی
نظرات ()
خب...........از متولد شدن این پست سه الی چهار سال میگذره! اما حالا که من هستم همه ی این پست ها هم برمیگردن (در واقع نسخه سوم هستش!!نسخه اولش چون ویژگی بد اخلاقی نداشت نشمردیم!
 
شاید بهترین کار تو روز شهادت امام مهربونمون، امام رضا(ع) این باشه که سجایای اخلاقی امروز راجع به صفت ایشون باشه! صفتی که ایشون بهش معروف بود! صفتی به نام رضا! میدونید تو سری قبلی راجع به صبر گفتم اما این سری بحث فقط صبر کردن نیست! خیلی بالاتر ازین حرفاس. اینکه راضی باشید از چیزی ، خیلی فرق داره با اینکه رضایت داشته باشید از هر چیزی که پیش بیاد! خیلی سخته که کل خانوادتو فدای دین کنی و راضی باشی! امام حسین(ع) و حضرت زینب (س) واقعا اسطوره هایی از رضا هستند! درسته که ما همیشه میگیم این عزیزان صبر کردند! اما وقتی قبول داریم که امام حسین (ع) میدونه داره کجا میره و باز هم به رفتن ادامه میده، معنیش این نیست که ایشون صبر کردن، خیلی واضحه که راضین به رضای خدا......چیزی که همه ی ما یادمون رفته! همه ی ما زیاد غر میزنیم و هممون به کمتر از یه همسر مث بوووووووووووووووق( تو وبلاگ خدا مگه جای این اسماس؟؟استغفرالله!!این تسبیح من کو؟؟) و خونه ای مثل قصر و ..... میخان. بعضیام که میدونن دستشون به چیزی بیش از خودشون نمیرسه الکی میگن راضییم به رضای خدا!:) راضی بودن خیلی سخته.....تعداد کمی از ما راضی هستیم........ولی صفت بسیار خوبی هستش! و هر کسی که به رضای خدا راضی هست و میدونه که خدا بد برای بندش نمیخاد رستگاره!!!

  • امام صادق (علیه السّلام) فرموده اند : به راستی داناترین مردم به خدا راضی تر آنان است به قضا خدا عزوجل. (منبع: اصول کافی جلد 4)

  • ابن سنان از کسی که نامش را برد از امام صادق (علیه السّلام) گوید : به آن حضرت گفتم : چگونه مومن بداند که مومن است ؟ فرمودند : با تسلیم در برابر خدا و رضا بدانچه بر او وارد آید از مایه ی شادی یا خشم.
اما برسیم به صفات بد اخلاقی امروز...........بعضی صفات رو نمیشه بهش گفت رذالت اما خب صفاتی هست که خوب نیست!  اما بعضی صفات جزو رذالت ها محسوب میشن که بحث امروز ما هم راجع به همیناس!!!!رذالتی به نام دروغگویی!
در موردش جملات زیادی گفته شده! دروغهایی هستند که میتونه خانواده ای رو بپاشه به هم
دروغ هایی هستن که میتونن زندگی یه آدم رو به تباهی بکشونن! و همینطور هم دروغ هایی که شاید هیچ کدوم این دو رو انجام ندن اما خب اثر خودشون رو میذارن و این اثرات هیچ وقت خوب نیست...... برای همین دروغ یه رذیلت محسوب میشه! گاها دیده شده که بعضی دروغ ها رو با اسم مصلحتی میگن! اینکه اصلا دروغ مصلحتی داریم یا خیر؟ و اینکه آیا این دسته از دروغ ها صواب هستند ( کار خوب) یا خیر......در حوزه ی بحث امروز ما نیست!!فقط در همین حد از دروغ بگم که دروغ کلید درهای همه ی گناهان هست! و بدونید که هیچ ماهی پشت ابر نمیمونه!
بهترین دروغگوها هم خودشون رو لو میدن! برسیم به حدیث هایی در این مورد:

امام علی (ع):
ایمان، این است كه راستگویى را هر چند به زیان تو باشد بر دروغگویى، گرچه به سود تو باشد، ترجیح دهى. (نهج البلاغه، حكمت 458)
امام سجاد (ع):
از دروغ كوچك و بزرگش، جدّى و شوخیش بپرهیزید، زیرا انسان هرگاه در چیز كوچك دروغ بگوید، به گفتن دروغ بزرگ نیز جرئت پیدا مى كند.  (تحف العقول، ص 278)
امام علی (ع):
دروغگو با دروغگویى خود سه چیز بدست مى آورد: خشم خدا را نسبت به خود، نگاه تحقیرآمیز مردم را نسبت به خود و دشمنى فرشتگان را نسبت به خود.(غررالحكم، ج6، ص480، ح11039)




نوع مطلب : مناسبت ها، موضوع آزاد، دل نوشته، از آسمان، سخن بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1393/10/2 :: نویسنده : میلاد اورعی
نظرات ()

این روزها نیز به سر خواهد آمد و بهار بار دیگر جایش را با کوران بی رحم زمانه عوض خواهد کرد........

 

 





نوع مطلب : موضوع آزاد، انتظار، دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1391/02/19 :: نویسنده : میلاد اورعی
نظرات ()

همانطوری كه میدونید،یا شاید هم نمیدونید؛در آستانه ی ثبت نام كاندیداهای نمایندگی مجلس شورای اسلامی قرار داریم.و من هم از اونجایی كه اصلا آدم تك رو و زیر آب زنی نیستم؛قصد دارم اطلاعاتم رو در طبقه ی اخلاص به شما ارائه بدم تا امتیاز مث+بت تری نسبت به بقیه كسب كنید و با دست پر برید واسه ثبت نام.چون همونطور كه «هر ایرانی،یك رأی» در همون راستا هم:«هر ایرانی،یك نامزد»میتواند باشد!و این اصلا هم مسئله ای نیست كه ربطی به سوات(!)،اخلاق،سن،دین و اینا  داشته باشه!به قول معروف:«ورود برای عموم آزاد است!»

اگر به حرفم شك دارید یه سر به حوزه های ثبت نام بزنید!

خودم هم قبول دارم برای من و شمایی كه تمامی ویژگی های مثبت ذكر شده در بالا را دارا هستیم(!)كار كردن بین جمعیت كثیری كه اكثرشون ممكنه این ویژگی ها رو دارا نباشن(!)خیلی سخت خواهد بود،بلكه هم بیشتر!ولی خب چه میشه كرد؟!چه ها میكنه این عقش به وطن!

فرمی را كه هم اكنون به دستم رسیده به دست شما میرسونم تا دست به دست بشه و امشب كسی دست خالی از اینجا نره!!!((حالا اینكه این فرم چه جوری به دست من رسیده؛بماند!ولی خدایی مدیونید اگه راجع به من یا مسئولین فكر بد كنید؛حالا هرفكری،اعم از درز كردن سؤالا به بیرون!پارتی بازی!و......))

این فرمی كه گفتم یك سری آیین نامه داره كه اول به اونها اشاره میكنم و در ادامش یك سری جاهای خالی داره كه باید«جاهای خالی را با دانش خود كامل كنید»!نگران نباشید؛من نه برای رساندن تقلب بلكه به عنوان پیشنهاد جواب های پیشنهادی خودم را هم برایتان مینویسم،شما خواه پند گیرید خواه ملال!

این شما و این هم فرم:

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نماینده ی آینده ی محترم؛با عرض سلام و خوش آمدید!موارد ذكر شده در ذیل را با دقت مطالعه فرموده و پس از پر كردن اطلاعات مورد نیاز،ذیل فرم را به منظور تأیید و قبولی تمامی موارد امضا بفرمایید.برای عزیزانی كه سوات(!)ندارند،زدن انگشت كفایت میكند!

ورود به اینجا(مجلس شورای اسلامی رو عرض میكنم)هم مثل ورود به سایر اماكن عمومی آداب مخصوص به خودش را دارد كه در مورد رعایت آنها،همه با هم،مثل هم اند«حتی شما دوست عزیز»!

در ادامه به چند نمونه از این موازین اشاره میشود.خواهشمند است در اجرای همه ی قوانین همكاری لازم را با ما داشته باشید تا به خواست خدا مجلس گل و بلبلی داشته باشیم!

الف)حتما قبل از خروج از منزل وضو بگیرید!

ب)با نیت وارد شوید.البته نیت خودش دو نوع دارد:نوع اول و نوع دوم!نوع اول را زبونی و نوع دوم را زیر زبونی گویند.كه این دومیه را باید روزی 3مرتبه،قبل از غذا،بعد از غذا،وسط غذا،همراه با آب فراوان میل كنید كه میكنه به عبارتی..... روزی9بار!    نفر بعدی لطفا!

ج)با پای راست وارد شوید

تذكر:گفتنی است تجربه نشان داده كه جدی نگرفتن این بند از قوانین(كه متأسفانه به دلیل بدآموزی بعضی فیلم های این ور آبی به وجود آمده!)خسارات جبران ناپذیری را به بدنه ی مجلس و نمایندگان محترم وارد ساخته!از جمله:سقوط نماینده ی خاطی با مخ در كف صحن علنی مجلس و حتی در بعضی مواقع صحن غیر علنی!كه منجر به آبروریزی و خنده ی همگانی و انعكاس در رسانه های غربی شده!

د)و در آخر اینكه :در تمام طول این مدت(4سال یا شایدم بیشتر) از كارهایی كه باعث باطل شدن وضو و عضویت شما میشود اجتناب كنید!

پی نوشت:نمایندگان آینده ی محترم؛خودمان هم میدانیم عمل به این بند واقعا سخت است و نامردی!لذا همدردی ما را از دور پذیرا یاشید

در نهایت شما هم باید به رسم هر 4ساله لیست همه ی دارایی ها و ندارایی های خود را در كمال صداقت به ملت ارائه دهید تا هیچ شبهه ای باقی نماند و ملت فهیم هم بفهمند كه شما بعد از اتمام خدمت خود،با همین ها و حتی آس و پاس تر(!)راهی منزل خود میشوید.باشد كه پشت سر شما حرف در نیاورند و خدمت صادقانه ی شما را از ته دل باور كنند!

(راهنمایی:آنچه میخوانید جواب های خودم است به مسئولین كه به عنوان نمونه براتون زیر نویس میكنم:

لیست دارایی هام:سایر وسایل+یك دستگاه كلید طلایی به همراه سند 6دانگ منگوله دار،متعلق به یك عدد ورژن قدیمی مزمز(كه بیگانگان مزدور،به آن مزدا تیری(!)گویند)كه آن را هم یكی به من كادو داده،و گرنه ما كه از این پولا نداریم.البته به دلیل اینكه قرار است به زودی ما آدم مشهوری شویم؛عده ای از طاعنان و معاندان و حسودان،نقشه ی شومی كشیدند برای سرقت بخشی از این مزمز قناری كه خوشبختانه با تلاش شبانه روزی سربازان گمنام و دوربین های مداربسته،طی یك عملیات انتحاری ناكام ماندند!

فرماندهی پلیس بزرگ(راه) ادعان داشته:‎‏‏‎نامبرده ها هم اكنون اسیر چنگال قانونند.وی همچنین خاطر نشان كرد:نام نبرده ها هم شناسایی شده اند كه به همین زودی ها طی چندصد سال آینده حتما دستگیر میشوند!بینندگان محترم؛گفته باشم؛حتی اگر دستگیر هم شدند(كه بنده بعید میدونم!) از ما توقع نداشته باشید اسامی آنها را فرتی مثل مفسدان اقتصادی فاش كرده و آبروی خلق خدا را بریزیم!شما فقط خونسردی خود را حفظ كنید!قبول؟

لیست ندارایی هام:به لطف خدا؛همه چی هست!یه لقمه نونی در میاریم.به اندازه ای كه شرمنده ی شكم خانوم بچه ها نباشیم!چون ما اصلا از اون خونواده هاش نیستیم كه هی ناشكری كنیم و غر بزنیم!حالا برفرض كه من هزار و یك چیز هم نداشته باشم؛نباید بیام همه جا جار بزنم كه!والللا!

تا همین جاشم گفتم كه ملت بدونن منم از درون خودشون جوشیده ام(!)من از ملتم---متعلق به ملتم!


اینجانب:.....فرزند:.....متولد:.....صادره از:......ساكن:.......پس از خواندن آیین نامه و مقررات و قبول تمامی موارد(حتی آن مورد دال!)؟دادن آزمایش HIV؟گذراندن دوره های آموزشی فشرده و به هم چسبیده و البته دادن تست IQ(كه هیچكدام را هم قبول نشدم!)و......خلاصه بدون هیچ گونه پارتی بازی و رشوه پردازی و ضمن اجازه ی بزرگای مجلس(!)خواهان ورود به مجلس عزیزمان هستم!


                                                                         امضا:باقی بقایتان!جانم فدایتان!


پی نوشت1:دوسنتان نماینده ی آتی محترم!ببخشید كه فرم طولانی بود و بس جانفرسای!بالاخره 4سال عمر مملكت الكی كه نیست!نباید هیچگونه سهل انگاری ای صورت پذیرد!

پی نوشت2:درست حدس زدید!بله با شما هستم!اگر بعضی از قسمت های این پست برایتان آشنا بود،به دلیل این است كه این آدم های (بووووق!)فرمشان را از روی یكی از پست های نوستالژیك من تقلب كرده اند!همین چند روز پیش كه داشتم پست هایم را ورق(!) میزدم به این نكته پی بردم! 





نوع مطلب : مناسبت ها، دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1390/10/10 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

شب یلدایی نشستیم دور هم کلی تریپ ادب و فرهنگ برداشتیم و یه دیوان حافظ هم گذاشتیم رو میز قاطی خوراکی ها بلکه حافظ هم تو جشنمون سهیم باشه!البته بعد دیدیم کتابش کوچیکه زیاد به چشم نمیاد،یه شاهنامه ی فردوسی که کلی ابهت داشت و دم دست بود رو هم گذاشتیم کنارش!که لااقل این دو تا با هم سرگرم باشن.بالاخره فردوسی هم دل داره،کلی زحمت کشیده،به قول خودش:"بسی رنج بردم در این سال سی..."

دیگه حسابی که به شکممون رسیدیم،خواستیم زنگ پایان شب رو بزنیم ولی همگی یکصدا از دیوان حافظ رو میز خجالت کشیدیم  و گفتیم واسه حسن ختام برنامه هم که شده یه دستی به دیوان ببریم؛شاید همگی را وقت،خوش تر آید!

قرار شد بزرگان به نوبت برای هرکسی که سفارش میده ونیتی داره یه صفحه باز کنن و بلند بخونن.البته بزرگان هم رندی حافظ رو سرلوحه کارشون قرار دادن؛به این ترتیب که اگر غزلی که اومده بود معروف و روان نبود،بنا به تشخیص خودشون میگفتن:"آینه آینه"و یه بار دیگه ادسر(!)باز میکردن.....و به همین راحتی بود که تو فال اون بنده ی خدا که سفارش داده بود دست میبردن...چه کسی میدونه؟! شاید همین وسطا یکی مسیر زندگیش با این یه صفحه کلی جابه جا یا حتی تا به تا شده باشه!خوب شد که من یکی نیتی نداشتم!

خلاصه بسی سوتی که در خواندن اشعار به بار اومد که اینجا نمیگم یه وقت بنده خدا ها راضی نباشن خب غیبت میشه!

بعدش که جوِ‌ّ ادب حسابی همه رو فرا گرفت؛یه نوع دیوان پیدا کردن که ورقه ورقه بود و تو هر برگ یک غزل نوشته شده بود.همه دونه به دونه نیت میکردن و بعد از نثار فاتحه ای برای آن نوگل تازه گذشته(!)یه برگه برمیداشتنو میخوندن

اونشب از معدود دفعاتی بود که من کلی حافظ رو آدم حساب  کردم و یهویی دلم خواست تفألی بزنم.اما خدایی تا حالا شده حافظ کسی رو با غزل هاش نا امید کرده باشه و رک باهاش حرف بزنه؟!برای منم فکر کنم چیزی به ذهنش نمیومدو این بود که این قرعه به نام من افتاد:

اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید                                  عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

دارم امّید برین اشك چو باران كه دگر                           برق دولت كه برفت از نظرم بازآید

آنكه تاج سر من خاك كف پایش بود                             از خدا میطلبم تا بسرم باز آید

خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز                          شخصم ار باز نیاید،خبرم باز آید!

گر نثار قدم یار گرامی نكنم                                       گوهر جان به چه كار دگرم باز آید؟!

كوس نو دولتی از بام سعادت بزنم                             گر ببینم كه مه نو سفرم باز آید

مانعش غلغل چنگ است و شكر خواب صبوح              ور نه گر بشنود آه سحرم باز آید!!!             

آرزومند رخ شاه چو  ماهم حافظ                               همتی تا به سلامت به برم باز آید

 

شما هم اگه فال گرفتید و البته اگه دوست داشتید غزلی رو كه براتون اومده اینجا بذارید ما هم مستفیذ شیم!





نوع مطلب : مناسبت ها، دل نوشته، 
برچسب ها : تف به ریا، ولی من بدون تپق خوندما،
لینک های مرتبط :


شنبه 1390/10/3 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()
خیلی وقت بود میخواستم منم یه چیزی بنویسم اما موضوعی نبود و داستانی نبود و کسی نبود که چیزی بگم و بشنوه........
اما امروز بعد از یه هفته فک کنم اومدم اینجا باز و دیدم یه خبراییه جرقش زده شد ببینیم به کجا میرسه:دی
بحث امروز و دیروز نیست گله آدما از خدا اولیش همون بابا آدم خودمون که گفت خدایا برای چی منو فرستادی زمین و گله و شکایت انگار اصن یادش نبود که خدا بات یه عهدی گذاشت.......اون پاش موند و تو نموندی....هر کسی تو زندگیش یه جاهایی حتی خسته میشه از خدا میبره از همه کس و همه چیز فک میکنه به دنیا اومده که مصیبت بکشه هیچی نگه...فقط فکرش اینه حالا به فرضم گفتم کی میشنوه؟اصن خدا حوصله منو نداره و ازین حرفا کفر نیست خود خدام به نیت آدما توجه میکنه خودش دل گرفته همه رو میبینه اما خوب بعضی چیزا هستن هر چی عمیق تر باورشون کنی بیشتر میبینی که هستن یه کتاب هست به اسم روی ماه خداوند را ببوس..نوشته مصطفی مستوره طرف دقیقا حکمش همینه خدا نیست بد بختی هست.......خدا نمیشنوه.......اما خدا میشنوه خیلی نشون داده اگه میخواس نشنوه نمیگف تو دعا کن.اصن احتیاجی بود بیافریندمون؟؟؟این همه زمینی که مفت فرستادمون روش رو به فساد کشیدیم شما حساب کن هر آدمی هر روز 2 تا گناهم بکنه (این آمار برای خودم خیلی بالاتره:دی)حدود 14 میلیارد گناه داریم انجام میدیم روزانه.......اما هنوز بارونو برامون میفرسته و عشقشو بهمون ثابت میکنه خدا جزو چیزاییه که اول باور میشه بعدش اثبات هر چی بیشتر باورش کنی اثباتش برات واضح تر میشه....خدا رو ما فقط تو کعبه کردیم وگرنه خودش هممون میدونیم تو همه جا هست!!!خدا هیچ وقت بشر رو ول نکرده که بفهمیم چقدر بشر بهش محتاجه و داستانه ماهی و دریا که معروفه!!!فقط فرقش اینه که میشه ماهی رو از آب گرفت ولی خدا رو از ما هرگز!!!!نمیدونم شاید همین داستان کربلا خودش یه نشونس به نظر من کربلا تنها چیزی که نداره گریس!!!بیشتر یه حماسس!!برای حماسه کسی گریه نمیکنه!!بازم میگم خدا کسیو ول نمیکنه اما آدما هم خودشونو هم خدا رو میتونن!!!حرف درین مورد زیاده ولی حیف باید رفت شاید وقتی دیگر در پایان یه کوچولو ازون کتاب که گفتم مینویسم باشد که خوش آید:
1)
خداوند برای هر کسی همونقدر وجود داره که او به خدا ایمان داره.این یه رابطه دوطرفس.خداوند بعضیها حتی نمیتونه یک شغل ساده برای مومنش دست و پا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مومن به چنین خداوندی توقعش از خداوندش ازین مقدار بیشتر نیست
2)
ای پسر عمران هرگاه بنده ای مرا بخواند آنچنان به او گوش فرا میسپرم که گویا بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان میخواند که گویی همه خدای اویند جز من!!
پی نوشت: ما با اینکه خدا کاری نکرده انقدر از دستش شاکییم ببینید خدا با این همه کار اوضاش چطوره!!!بمیرم برای دل مهربونت خدا جون:ایکس:|





نوع مطلب : مناسبت ها، موضوع آزاد، از آسمان، دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1390/09/14 :: نویسنده : میلاد اورعی
نظرات ()

این كه یه مدت زیادی آدم حرف نزنه دو تا معنی میتونه داشته باشه؛یا حرفی واسه گفتن نداریو«همه چی آرومه،من چقد خوشحالم»  یا اینكه انقد حرف داری كه نمیدونی از كجا باید شروع كنی،از كجا باید خودتو سبك كنی

این همه ندونستن باعث میشه آخرش بی خیال هرچی گفتنه بشی و بذاری گفتنی های ناگفته بازم تلنبار بشه روی ناگفته های قبلی تو خزینه ی دلت

اومدم كه گله كنم،اومدم كه بگم خدا هم انگار این روزا دنبال سوژه های بكر و جدید میگرده واسه خدا نمایی! واسه به رخ كشیدن خداییش

هرچی بیشتر بی خیال خدا بوده باشیو باری به هرجهت؛خدا بیشتر میتونه مهربونیشو خرجت كنه و نشون بده خدای بزرگ كه میگن همینه،در حقت كارای بزرگ میكنه،نخواسته حتی هنوز از دلت رد نشده واست مهیا میكنه،همه چیزو ردیف میكنه

آره دیگه انصافا اینجوری همه میگن عجب خدای مهربونی!معجزه كرده!

 

آره؛ «با خدا باش و پادشاهی كن،بی خدا باش و هرچه خواهی كن» هم دیگه رفته قاطی افسانه ها!این روزا بیشتر این به چشم میخوره:هم هرچه خواهی كن،هم پادشاهی كن

دیگه واسه ی خدا هم ارزش ها بی ارزش شدن،دیگه خدا حوصله ی نجواهای همیشه ی بعضی آدمای تكراری رو نداره،خودشو میزنه به نشنیدن بعدشم مشغول از اونا بهترون میشه،میگه اینا رو ول كن تكراری شدن،یا تو راه من میمونن كه در این صورت وظیفشونه؛آخرشم از الكی «هركه در این بزم مقرب تر است     جام بلا بیشترش میدهند»میچسبونه بهشونو اسم همه بدبختیاشون میشه امتحان الهی!اونم وسط سال!بی خبر!موقعی كه اصلا وقت امتحان نیست!بدون اعلام قبلی،بدون بنیه ای،بدون انگیزه ای،هیچی!اونم چه بی عدالت كه فقط همیشه یه عده باید امتحان شن!

داشتم میگفتم؛خدا در ادامش میگه؛یا هم كه تو راه من دووم نمیارنو قهر میكنن میرن.....

كه در این صورت منم اسمشونو جزو مردود شده ها رد میكنم....انقدر تجدید بشن تا جونشون در بیاد.....دمار از روزگارشون در میارم .عوضش كیف میكنم كه دل شكسته و بدبخت ببینمشون!نمیدونما،اما خیلی كیف میده،انگار ته دلت قنج بره!

و باز هم مصیبت....ایندفعه مصیبتی كه عقوبت اعمال نا شایستت بوده

البته چیزایی كه واسه تو اعمال ناشایست محسوب میشه اصلا دلیل نداره كه واسه«از ما بهترون» هم ناشایست باشه ها

اشتباه نكن!قضیه اونا كاملا فرق داره حالا اگه جزء اونا نیستی پس تو هم قاطی «فرامش شدگان»محسوب میشی وشاید ذهنت بگرده به سمت اجباری بودن زندگی و اینكه از اولش هم اختیاری در كار نبوده!

آره؛ این روزا قضیه اینه،نمیدونم كسی كه نهایتا زورش میرسه واسه بدبختیای خودش گریه كنه و غصه بخوره،از ته دلش میتونه واسه بزرگای عاشوراهم گریه كنه؟؟؟؟؟؟اصلا میتونه به بقیه هم فكر كنه؟

واقعا میشه؟!من كه سراغ ندارم!این روزا نه تنها خندیدن،بلكه میشه گفت گریه كردن هم دل خوش میخواد

اینا رو هم فكر كنم فقط واسه خودم گفتم  همینجوری،پراكنده از ذهن آشفتم

آخه خدا این جاهای تكراری رو هم فراموش كرده!این روزا دور دوره فیس بوكه....





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1390/09/11 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()
یییییییییییییییییییییییهههههههههههههههههههه!!انگار از بالا اومدم افتادم پایین هولوپی البته نه چیزیم نشده:دی هنوز زندم!!!خوب خدایا شکرت!!!بعد یه مدت که هی میومدم در و دیوار بلاگ رو میدیدم گفتم دیگه نیااااااااااااااام تا سال شروع شه اما سال شروع شد و این مخ مام سرخوش یادش رفت گفته بود میاد امروز داشتم هیستوری فایرفاکس(موجودی عجیب که فقط تو جنوب آفریقا زندگی میکنه)مو چک میکردم اسم وبلاگو دیدم هولوپی افتادم تو کلی پست و اینای جدید سرمون گیج رفت اما خوب هنوز زنده ام !!تا فلان هست داستان باید کرد و این حرفا به هر حال!!!خوب باز آمد بوی ماه مهر و اینها و مخصوصا این دهه اول مهر(2 روز اول که تعطیل+7 روز بعدش) که ما از هر چی میخاستیم مجانی استفاده کردیمم که گفته شد !!!و حتی غذای سلف اما همه این بدیها انصافا در مقابل سرعت 16 mbps که دانلود شده تو سایت دانشگاه به فراموشی سپرده میشه کلا باید + اندیشید و دیگر هیچ!!!!به هر حال بازگشت خودمو به همین در و دیفال تربیک میگیریم!!!!(همون تبریک میگمه:دی) خوب با توجه به نوع وبلاگ مجبوریم یه نکته اخلاقیم بنویسیم که آقا مدیر سایت شوتمون نکنه بیرون(تحویل گرفتنو داشتین؟؟این 4 تا تیر و تخته رو بهش گفتم سایت:دی)
آقا امام کاظم(ع) ببینید چی میفرمایند!!!کوچولو اون ته ساکت شو !!داستان داریمااااااااااااااااا
امام کاظم(ع) میفرمایند:دانشمند را به خاطر دانشش احترام نه و با او ستیزه مكن و نادان را به سبب نادانیش كوچك شمار ، امّا او را از خود مران ، بلكه به خود نزدیك گردان و او را علم بیاموز.
گفتیم حدیثمون ویژگی دانشگاهیم داشته باشه که خوبم باشه:دی
پ.ن 2:کلا به این سایت شهر حدیث برید سایت جالبیه خیلی حال میدهد




نوع مطلب : موضوع آزاد، دل نوشته، سخن بزرگان، مذهبی،كمی تا قسمتی طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1390/07/13 :: نویسنده : میلاد اورعی
نظرات ()

روبرو را نگاه كن!چقدر سخت است!جاده ای طولانی كه نمی دانی انتهایش كجاست؟!تو نمی دانی تا كی بهار است؟!تا كی آسمان جاده ات آبی است؟!

چشم هایت را ببند!لحظه ای آرام باش و بعد...دوباره بازشان كن!

نگاه كن!جاده ای سرسبز ولی طولانی!گوش كن!صدای چه چه بلبلان را میشنوی؟!چه قدر زیبا می خوانند!آسمان جاده ات چه قدر زیباست!و تكه ابرهای سفیدش!و خورشیدش چه مهربان می تابد!

دست هایت را باز كن و همچون كودكی خودت را به دست جاده بسپار!و برو!بگذار نسیم بهار وجودت،صورتت را نوازش كند!

بگذار كه قدرت پاهایت،سختی جاده ها را نابود كند!

تو نمیدانی جاده ات به كجا میرسد!اما میدانی كه اینهمه زیبایی ارزشش را دارد،پس هرگز نایست!و تا رسیدن به خورشیدی كه انتظارت را میكشد،

                                                  پرواز كن!

و وقتی بال گشودی،بدان،من بی بال و پر اوج گرفتنت را به نظاره نشسته ام...





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1390/04/5 :: نویسنده : سپیده غیوری
نظرات ()

از ذهنم رد شد" اگر جای یک مادر باشم چه طور همه ی دل نگرانیها و افکارم را پشت نگاهم مخفی کنم؟!مبادا که موج نگرانی،ساحل چشمانم را در مقابل نگاه مبهوت فرزندم خیس کند و دست دلم لو برود!آن وقت است که نگرانی مادرانه ی من اضافه میشود بر دل نگرانی های کوچک دلبندم!

نگرانی از اینکه چه میگذرددر دل کوچکش؛ذهنش هر لحظه باید چند معادله را همزمان حل کند؟!که آیا به کمکم احتیاج دارد یا نه؟!

نکند اخلاق بدش و یا حال پریشانش انعکاس طوفان درونش باشد!یعنی فرزند کدام مادر دل فرزندم را طوفانی کرده؟آیا پس از این طوفان آرامشی هم خواهد بود یا نه؟؟؟؟؟

نکند نگاهم میکند ولی مرا نمیبیند؛نکند به ظاهر با من است و دلش جای دیگری جامانده!نکند روز به روز مهر دیگری در دلش شعله بکشد و مهر من کم رنگ و کم رنگ تر شود؛و من نفهمم!

کاش اولین نفری باشم که رازش را برایم بازگو میکند،راز دلش را؛هرچه که باشد؛نزد هرکس که باشد...

اصلا" نکند همه ی این اتفاق ها افتاده و من غافل بودم!اصلا" خدایا اگر چنین شد،من باید از این وسعت دل فرزندم خوشحال شوم یا ناراحت؟!.....که به یقین اگر محبت ها را درست در قلبش طبقه بندی کرده باشم،جای نگرانی نیست!

{و حتما" همین فکرهای پریشان لحظه به لحظه باعث شده که همه ی مادرها با نگاه اولشان حال و روز فرزندشان را دریابند.از بس که فکرهای پشت هرنگاه،مستأصل است،عمق و نفوذ نگاه را در جان آدم بیشتر میکند!}

 

یا اینکه اگر جای یک پدر باشم،چگونه نگرانی و دل مشغولی هایم را پشت صلابت و غرورم پنهان کنم که فرزندم ذره ای دلش خالی نشود و فکر نکند تکیه گاهش سست و لرزان شده!!!چه کنم ذهن فرزندم را درست هدایت کنم؟نه به آن سمتی که خودم میخواهم،بلکه به سمتی که درست تر است؛همانی که باید باشد!

چه طور هر لحظه که به جایی خیره میشود،فکر اینکه چه روش وشیوه ی جدیدی برای زندگی یاد گرفته و شاید بخواهد تجربه اش کند،دیوانه ام نکند؟!اصلا" نکند تصمیم بگیرد راه صدساله را یک شبه طی کند!پرتگاههای مسیرش را به تنهایی آیا میبیند؟!یعنی انقدر برایش قابل اعتماد هستم که فکرهای مهمش را،وحتی غیر مهمش(!)را با من سبک سنگین کند؟!آیا آینده ای که من در حد توانم میخواهم برایش بسازم،راضی اش میکند؟!

چه کنم اگر روزی بخواهد تنهایم بگذارد به خاطر همه ی اشتباهاتم و یا قصورهایم و یا تفاوت این نسل ها....؟!"

 

اصلا" میشود پدر بود،یا مادر بود و شبی از دست این همه فکر و خیال،راحت و آسوده خوابید؟!

کی میشود جای همه ی این نگرانیها و دغدغه ها را آرامش خیال و خوشحالی بگیرد؟اگر هیچ وقت خیالم راحت نشود و مسیر را اشتباهی رفته باشم چه؟!دیگر با دست های خالی ام چگونه این دنیا و آن دنیایم را آباد کنم؟!سنگینی عذاب وجدانم را چگونه بر پشتم تحمل کنم؟!

همین یک لحظه فکر به اوضاع آشفته ی دنیای دل مادرها و پدرها،آدم را دیوانه میکند!و تکلیف آدم را روشن میکند برای سنجش ارج و قربشان

حالا فکر کن چه میشود که بخواهی هم پدر باشی و هم مادر.....

و حالا فکر کن که نه پدری داشته باشی و نه مادری؛دیگر دلی نیست که هر لحظه بدون توقع،بی تابت باشدو از شادیت پرواز کند.....

و حالا خدا را شکر کن....!

من،نه پدرم و نه مادر!اما در جایگاه فرزند،چه قدر توانسته ام باعث نفس های راحت پدر و مادرم شوم و چه قدر از بغض های گلویشان،سهم اشتباهات من بوده؟؟؟!

 

کاش در خاطرم بماند هر روز را روز مادر،و هر روز را روز پدر بدانم........شاید کمتر اشتباه کنم!





نوع مطلب : مناسبت ها، دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1390/03/22 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()

با سلام!

به همه ی اونایی که وبلاگ نمیان،حتی اونایی که میان!به روی ماه بلاگ،از "به نام خدا" ش گرفته تا تیتراژ فوق العادش که تو همه ی تنهایی ها برای بلاگ میخونه و تنهاش نمیذاره

چند وقتیه احساس میکنم اینجا بیشتر بوی سایه میده،از بس که بعضیا یواشکی میان میرن که کسی نبینتشون!

کلا" امیدوارم که "این نیز بگذرد!"

بعضی وقتا هست که آدم با وجود هزار تا کاری که ریخته روسرش،حوصلش سر میره(یعنی بی حوصله میشه!)انگار اون کارایی که باید انجامشون بدی در نظرت کوچیک میان و راضیت نمیکنن!بعد همین میشه که بقیه فکر میکنن تنبلی.....

هوا هم که خیلی گرمه و آدم همه ی انرژیش بخار میشهکاش میشد تابستون یهویی بگذره(البته اینو الان که نمیرم مدرسه میگما!چون اونموقع ها گرما به صرفه تر از مدرسه رفتن بود!)

دنیا هم که این روزا خیلی ناآرومه و همش بی تابی میکنه!نمیدونم کی قراره آرامش برگرده!یه مثال کوچیک از این همه ناآرومی،دختریه که نه تنها دنیاش،بلکه درونش،قلبش هم نا آروم و طوفانیه.....اینکه باید ببخشه یانه؟!

شاید با همه ی این وضع نابسامانش داره خدارو شکر میکنه که حالا چشمی نداره که مجبور باشه نگاه های ترحم آمیز مردم رو تحمل کنه!

بعضی چیزا هم مثل قبل جریان داره.بچه های زیادی هنوز سر چهارراه دارن فال و آدامس ومیفروشن.اونا که طاقت گرما ندارن!خدایا خودت خنکشون کن!بیزحمت لایه ی اوزون بالای سرشون رو هم سالم کن که مریض نشن

بعضی فکرا هم که مثل همیشه تو سر آدم رژه میرن

اینایی که گفتم،هر چقدر هم پراکنده،گفتم که "خدای من"بدونه.نه که ندونه ها!خواستم خودمو مطمئن کنم که میدونه....

راستی گفتم آمنه،یاد حرفای استاد سر کلاس تفسیر افتادم.از صبر ایوب میگفت.میگفت که حضرت ایوب(ع)4000تا گاو،4000تا شتر،4000تا گوسفند،4تازن با 14تا فرزند(اینا رو از قسمت آموزندش استفاده کنید،نه بدآموزیاشو)با40000هکتار ملک و اینا داشته که همه ی دام هاش طی مراحل پشت سرهم تلف میشن،بعد املاکش نمیدونم چی میشه همه رو از دست میده،بعد 3تا از خانوماش ترکش میکنن(نه اینکه بی وفا باشنا حتما" میخواستن خرج حضرت ایوب کمتر بشه)بعدشم اون یه خانومش فوت میکنه.ولی تو همه ی این شرایط،حضرت ایوب همش به خدا میگفته:"راضیم به رضای تو!"

حالا اگه وقت کردین،تیکه های این پازل(مجاز از پست)رو کنار هم بچینید شاید یه تصویر درست شد!





نوع مطلب : موضوع آزاد، دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1390/03/9 :: نویسنده : مطهره حاجی حسینی
نظرات ()
میخواهم رادیو باشم ، تا مرا نبینند اما صدایم را بشنوند ، صدایم در دلها باشد نه این که روی مغزها راه برود و حس کنم که اضافیم ، مرا نبینند چون همیشه خواستم دیده شوم اما دیده نشدم ، گفتم دیده نشوم شاید که شنیده شوم ، هرچند اکثر وقتها حرفهایی که میزنم خود اسلحه ای است تا مرا نابود کند ، چون یا فکری ندارد یا فکرش با فکر دیگران یکی نیست ونهایت این میشود که دادش سیا ضایع شد!!!
که اگر روزی ضایع نشوم آن روز به شب نخواهد رسید ، برای همین است که همیشه به دنبال جایی هستم که در آن بتوانم بگویم : اینجا ضایع نمیشوم!!!، احتمالا آنجا دلی است ، دلی که میتپد به یادم چون غرق تپیدنم به یادش حالا این که چرا ان چیزها را اینجا مینوسم نمیدانم ، مطلب عاشقانه نیست عارفانه هم نیست درد دل یک خسته است یک تنها،...
خدا میداند کی و کجا قرار است برای کسی غرق شویم ، پس میگویم خدایا مرا زودتر غرق کن !!! اما من که میخواستم رادیو باشم و اگر رادیو باشم و غرق شوم دیگر صدایم در نمی آید که، اما بهتر است چون صدای ناهنجارم کسی را آزار نمیدهد هر چند که کسی پیدا خواهد شد که صدای من برایش چون لالایی شود ، چه متن بدی نمیدانم بگذارمش روی وبلاگ یا نه! اما اشکالی ندارد آن را قرار میدهم چون حرفه دل است هرچند که چرند و پرندی بیش نباشد چون اینجا وبلاگ خدای من است و جای خدا در دل....




نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : سخن کوچکان!!!،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1390/03/5 :: نویسنده : سیدعمید قاسمی
نظرات ()

این که آواره ی بیابان است

لعلی از معدن بدخشان است

 

این همان کهکشان زیبایی ست

که چنین پایمال و ویران است

 

این که این گونه بی بها شده است

گوهر تابناک،انسان است

 

این غریب غروب عاطفه ها

کودک بی پناه در خیابان است

 

ما به جایی رسیده ایم اینک

آدم از آدمی گریزان است؟!





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : خدای من، جمعیت امام علی(ع)،
لینک های مرتبط :


شنبه 1390/02/31 :: نویسنده : سپیده غیوری
نظرات ()
مینویسم ، اما بی بهونه ، واسه  خدا مینوسیم اما بی بهونه، به خدا مینویسم اما بی بهونه، مینویسم که نگن خدا رو میخواستی به بهونه ، من میخوامش اما بی بهونه ،راستی اما بهونه چیه ؟ این همه کار این زمونه چیه ؟
خدا رو میخوایم اما به پول خدا رو میخوایم اما به زور
خدا رو میخوایم واسه معاملمون خدا رو میخوایم واسه هر موقع که کشید حوصلمون
خدا رو میخوایم ولی نه نمیخوایم ، اما اون ما رو میخواد خیلی میخواد
خدا رو میخوایم واسه پاک شدنه دفترچمون ، چون سیاهی پر تو دفترچمون
خدا جون من که بلد نیستم تو کمک کن ای صاحبه زمونه ، حتی نتونستم چند خط بنویسم واست بی بهونه
چون هر موقع صدات کردم داشتم یه بهونه، اما این بار بهونم تویی ، بهونه تو باشی غمی ندارم
تو زندگیم من کمی ندارم، کمکم کن کمکم کن تا بتونم توی این سرای پر بهونه بنویسم واسه تو اما بی بهونه
(به جان خودم اومدم متنه عرفانی و دل نوشته بنویسم نفهمیدم چی از آب در اومد دیگه ببخشین)




نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : خدا بهونم باش،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1390/02/22 :: نویسنده : سیدعمید قاسمی
نظرات ()

طوفان رسید و می رسد یک مرد خسته

                                           ای من فدای کشتی پهلو شکسته

ای من فدای گریه ی مردی که شب ها

              پرپر شده گل های اشکش دسته دسته

یک کوفه تنهایی  و یک چاه غریبی

                                            یک سینه حرف و لب،ولی خاموش و بسته

بعد از تو ای خاتون خاتون های عالم

                                            نظم سپید یاس ها از هم گسسته





نوع مطلب : مناسبت ها، دل نوشته، 
برچسب ها : یا زهرا(س)،
لینک های مرتبط :


جمعه 1390/02/16 :: نویسنده : سپیده غیوری
نظرات ()

نه چیزی می دانم

                                   و نه این تصویرها را می شناسم

به خداکودک دیروز همان خیابانم

که دریای ناباور

در کام کوسه ها،

                         پرت کرده است!

می دانم امیدی به فردا نیست

اما چیزی نمی دانم(!)

فقط این را می دانم

                                  این وقت شب

                                                          پروانه ی کوچکی تنهاست...





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : به یاد همه ی بچه های دوست داشتنی ازجنس بچه های جمعیت امام علی(ع)،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1390/02/5 :: نویسنده : سپیده غیوری
نظرات ()

بی تعارف پای هر گریه می نویسم

معنای یك عمر در باران زیستن

به یاد نیاوردن آفتاب است...!





نوع مطلب : انتظار، دل نوشته، 
برچسب ها : یا مهدی(عج)،
لینک های مرتبط :


جمعه 1390/02/2 :: نویسنده : سپیده غیوری
نظرات ()
هر کسی یه برداشتی از عشق داره!!!از محبت و دوست داشتن ساده بگیرر تا 30000000 کیلو مفاهیم تو در تو که خودشونم نمیفهمن چیه و میگن بعضیا!!!اصلا خدا خودش این عشقو تو ما قرار داد برای خودش تا بفهمیم چقدر دوریم ازش؟؟؟یا گذاشت توی ما تا تو این دنیا عاشق هر چی بشیم جز خدا؟؟؟آه که چقدر فاصله ما از خدا زیاد است و چقدر باید عاشق او باشیم و نیستیم؟؟؟گاهی خسته میشم ازین دنیا که منو تو خودش گرفته و نمیذاره به خدام فک کنم ازین عشقای دو زاری که فقط میخوان اسم مقدس عشق رو خراب کنن ازینایی که هر جا رد میشیم دیدن یه جفت کفتر عاشق عادیه که بر حسب اتفاق  همیشه هم وقتی پلیسا میگیرنشون میشن پسر خاله دختر خاله!!!یا اگر نگیرنشون بعد یه هفته هر کدوم میرن دنبال یه کفتر دیگه یا اینکه باهم ازدواج میکنن میفهمن به درد هم نمیخورن(اشکام درومد بمیرم!!)پس جای خدا تو قلبای آدما کجاس؟؟اینا کی میرسن به خدا فکر کنند؟؟ولی خدا همیشه به همه ما فکر میکنه!!امیدوارم روزی باشه انسان ها عشقشون رو به خدایی که باید عاشقش بود ببخشن و ازین اسم بد نامی ها برای عشق خودداری کنن!!چون خدا تنها کسیه که واقعا و بیشتر از همه حتی پدر و مادر عاشقمونه!!!




نوع مطلب : موضوع آزاد، دل نوشته، 
برچسب ها : خسته شدم ازین دنیا، خدایا منم ببر پیش خودت خواهشا!!،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1390/01/25 :: نویسنده : میلاد اورعی
نظرات ()

و چه خوشبخت بودم آن روز كه عروسك كوچكی پناهگاه گریه های من بود،و چه شاد كه به رقص پروانه ها دور گلدان كوچك شمعدانی می خندیدم،و چه آزادانه با پروانه ها هم بازی می شدم،با پرواز پروانه ها می پریدم،اوج می گرفتم و ساده تر به خدا می رسیدم،

                                                           آن روزها خدا تنها یك واژه نبود!

نگاه می كنی!پلی به سوی خاطرات كودكی میان لحظه های عمر تو چه بی صدا و بی رمق شكست خورده می شود و تو بزرگ می شوی...!

كسی دگر برای لحظه های درد تو تبسمی نمی كند و هیچ كس دگر به دست های سرد تو عروسكی هدیه نمی كند و اشك های چشم تو دگر میان لحظه های كودكی به بوسه ای بدل نمی شود و تو بزرگ می شوی...!

حرف های دلنشین و خنده های ریز تو دگر سكوت لحظه های خسته را ترك نمی دهد،صداقت همیشگی كودكی برای تو همیشگی ترین،همیشه هاست!دگر زمان برای تو پر از ترانه نیست!

زمان از دست تو فرار می كند و تو سریع می روی و گاه خسته می شوی و تو بزرگ می شوی ...!

 





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : و ما بزرگ شدیم...چه حقیقت تلخی...،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1390/01/21 :: نویسنده : سپیده غیوری
نظرات ()

تو با تمام مهربانیت اخم کردی و خشمگین شدی و مرا از خود راندی...

اکنون سال ها میگذرد،

آری ،سالهاست که طعم سیب سرخ را از یاد برده ام!





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : حیف، فقط، همین، !!!،
لینک های مرتبط :


شنبه 1390/01/20 :: نویسنده : مینا قربانی
نظرات ()


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic